مبادا زندگی نکنی

فاطمه نوشت : من هر بار که به رگای بیرون‌زده‌ی مچ‌ دستم نگاه می‌کنم، می‌بینم درخت سبز ارزشمندی درون من زنده‌است که هشیارم می‌کنه که مبادا زندگی نکنی.

و من چقدر دوست داشتم این حرفتو💜

  • ساجده رستمی

چه کند باد ؟

چه کند باد

جز دور شدن

وقتی که به شعله‌ی شمعی

دل باخته است.


-علیرضا روشن-

  • ساجده رستمی

فریاد زدم دیگر دوستت ندارم

فریاد زدم


دیگر دوستت ندارم و


دیگر هیچ وقت


برای بازی با اسب بالدار


و تماشای رقص نهنگ ها


به خواب های تو نخواهم آمد


پیش از رفتن به رختخواب


نیم نگاهی به من انداخت و


زیر لب پرسید


هیچ


چند روز است ؟


واهه آرمن

  • ساجده رستمی

برای رویا نجنگیدم.چرا؟

حالم خوش نیست ابدا و ابدا 

 و سید نوشت:

بابت آن روزى که باید براى رویام مى جنگیدم و نجنگیدم

از خودم معذرت مى خوام


  • ساجده رستمی

ما کورد ها...

اما به هر جهت شما کورد ها مردم سختی هستید... 

تند خو هستید،اما سخت هم هستید. صبر و حوصله ی بلوچ را ندارید، اما تاب سختی را دارید. مثال اسب می تازید.

گاهی هم درنگ میکنید، اما وا نمی مانید. می تازید. مگر از گردنه به میان دره پرتاب بشوید و استخوان هاتان خرد بشود،وگرنه می تازید... 


- کلیدر | محمود دولت آبادی-



پی نوشت:نه اینکه من تمام این خصوصیات رو داشته باشم،نه،

ولی آدمای اطرافم تقریبا همشون همین جورین 

محکم

استوار

جدی و در عین حال مهربان ترین های زندگی

  • ساجده رستمی

آن آخرین حرف میان ما را.

‌نمی‌توانم خداحافظی کنم

اما تو

دالِ بدرود را در چشم‌هایم‌ خواهی دید

و آن رودِ غمگینِ خوابیده در بدرود را

آن درودِ پایان را

آن آخرین حرفِ میانِ ما را

آن، رَود را

این رفتن را


#سیدمحمدمرکبیان عزیزم.

  • ساجده رستمی

فروغ من،فروغ تو

ای مرا با شور شـعر آمیخته 

این همه آتش به شعرم ریخته 


فروغ فرخزاد

  • ساجده رستمی

هیچ مطلق

و جهان برای آدمی که در آنی حس کند هیچِ مطلق است، تنگ‌تر از رحمِ معیوبِ زنی است با لگن خاصره‌یِ تنگ.


📖 سرخِ سفید

  • ساجده رستمی

مرا بخواه...

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران به جاودان 

کنون که آمدیم تا به اوجها 

مرا بشوی با شراب موجها 

مرا بپیچ در حریر بوسه ات 

مرا بخواه در شبان دیر پا 


فروغ،فروغ جانم بهترین بهترین هایم
  • ساجده رستمی

براى تهران و اندوه اش

تهران معشوقه مان بود. 

با موهایی پریشان وُ چشم‌هایی آبی. 

پاییز که از راه می رسید، می درخشید و با نورش، خلوتِ ما را پُر می کرد. 

بهارش، فصلِ ترانه‌های عاشقانه‌ بود که از دست‌ها و جیب‌ها به هوا می‌رفت.

 از پیشانی‌اش پایین می‌آمدیم 

تا پارک‌وی، تا مرزِ سینه‌هایش. می‌رقصیدیم‌ وُ رقصان تا کمرش چشم‌بسته می‌رفتیم. 

تهران نجاتِ ما بود

 آنوقت‌ها که با دلِ تنگ انقلاب را قدم ‌می‌زدیم تا آزادی.

 تهران را بر دست‌ها بُردند. 

معشوقِ دزدیده شده‌ی ما، 

در آتش می‌سوزد 

وُ افسوس که افسانه‌ نیست تا پیشانیِ بلندِ سفیدش از زبانه‌های آتش، سیاوش‌وار پیدا شود.

 او، تهران، حالا معشوقِ میان‌سالی‌ست

 که با موهای جوگندمی وُ خرابه‌هایی در دلش،

 آغوش‌ها را می‌فشارد 

وُ پس می‌زند. 

به هوای آغوش‌های ما، که به هوایش، به باد دادیم.


#روزنوشت 

#سیدمحمدمرکبیان  #پلاسکو


  • ساجده رستمی

غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

"بنام خدا"

جوجه ی بنفشی که دندان ها را پزشک شد می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
Designed By Erfan Powered by Bayan