غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

تصویر آدم ها

دیشب سید محمد مرکبیان پستی را منتشر کرد و نوشته بود : تصویر آدم‌ها در سرم تکه تکه شده‌اند ؛ من آن‌ها را در خودم از دست داده‌ام.

به نوشته‌اش فکر می‌کنم و ... چقدر خوب نوشته!

۲ ۵

آدمی که نمی‌نوشت

این قابلیت جدید اینستاگرام(پرسش و پاسخ‌) جالبه ، باعث میشه آدما با هم حرف بزنن. هر چند دیگه خیلیامون حال و حوصله حرف زدن نداریم.

یکی از سید پرسیده بود :نویسنده نمی‌شدی چه می‌کردی مرکبیان ؟ 

سید قشنگ‌ترین و در عین حال غم‌انگیزترین جواب رو داده بود.

نوشته بود:"آدمی که نمی‌نوشت"

آدمی که نمی‌نوشت...

۱ ۲

مبادا زندگی نکنی

فاطمه نوشت : من هر بار که به رگای بیرون‌زده‌ی مچ‌ دستم نگاه می‌کنم، می‌بینم درخت سبز ارزشمندی درون من زنده‌است که هشیارم می‌کنه که مبادا زندگی نکنی.

و من چقدر دوست داشتم این حرفتو💜

۲ ۴

چه کند باد ؟

چه کند باد

جز دور شدن

وقتی که به شعله‌ی شمعی

دل باخته است.


-علیرضا روشن-

۵ ۰

فریاد زدم دیگر دوستت ندارم

فریاد زدم


دیگر دوستت ندارم و


دیگر هیچ وقت


برای بازی با اسب بالدار


و تماشای رقص نهنگ ها


به خواب های تو نخواهم آمد


پیش از رفتن به رختخواب


نیم نگاهی به من انداخت و


زیر لب پرسید


هیچ


چند روز است ؟


واهه آرمن

۰ ۰

برای رویا نجنگیدم.چرا؟

حالم خوش نیست ابدا و ابدا 

 و سید نوشت:

بابت آن روزى که باید براى رویام مى جنگیدم و نجنگیدم

از خودم معذرت مى خوام


۱ ۰

ما کورد ها...

اما به هر جهت شما کورد ها مردم سختی هستید... 

تند خو هستید،اما سخت هم هستید. صبر و حوصله ی بلوچ را ندارید، اما تاب سختی را دارید. مثال اسب می تازید.

گاهی هم درنگ میکنید، اما وا نمی مانید. می تازید. مگر از گردنه به میان دره پرتاب بشوید و استخوان هاتان خرد بشود،وگرنه می تازید... 


- کلیدر | محمود دولت آبادی-



پی نوشت:نه اینکه من تمام این خصوصیات رو داشته باشم،نه،

ولی آدمای اطرافم تقریبا همشون همین جورین 

محکم

استوار

جدی و در عین حال مهربان ترین های زندگی

۱ ۰

آن آخرین حرف میان ما را.

‌نمی‌توانم خداحافظی کنم

اما تو

دالِ بدرود را در چشم‌هایم‌ خواهی دید

و آن رودِ غمگینِ خوابیده در بدرود را

آن درودِ پایان را

آن آخرین حرفِ میانِ ما را

آن، رَود را

این رفتن را


#سیدمحمدمرکبیان عزیزم.

۳ ۰

فروغ من،فروغ تو

ای مرا با شور شـعر آمیخته 

این همه آتش به شعرم ریخته 


فروغ فرخزاد

۰ ۰

هیچ مطلق

و جهان برای آدمی که در آنی حس کند هیچِ مطلق است، تنگ‌تر از رحمِ معیوبِ زنی است با لگن خاصره‌یِ تنگ.


📖 سرخِ سفید

۰ ۰
"بنام خدا"

وی می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان