دختران و پسران کرد

با نام تمام خنده‌های با اشکِ دختران و پسران کرد‌زبان سرپل‌ذهابمان💜

  • ساجده رستمی

دوست‌های تکرارنشدنی من

با یه‌کمی دقت میشه متوجه شد که من از دوستام زیاد می‌نویسم جوابش هم فقط یه جمله‌اس: چون بهشون اعتقاد دارم. بعد خانواده ، دوستام ، دوستای واقعی‌ام برام توو اولویتن.  

پنجمین روز از چالشم خیلی قشنگ گذشت💚🌱

در کنار دوستایی بودم که باهاشون خودمم. خودِ خودم . راحت بلند میخندیم و از هررر دری حرف میزنیم . دوستایی که هیچوقت برام تکرار نمیشن ، تکراری نمیشن. دوستشون دارم ، خیلی خیلی زیاد. چون کنارشون راحتم.چون از جنس خودمن. من سخت‌ترین روزای زندگیمو ، روزایی که کنکور هممون رو بهم ریخته بود رو ، قشنگترین روزا رو باهاشون گذرونم. مگه میشه حالم باهاشون خوب نباشه؟ مگه میشه وقتی می‌بینمشون از ذوق جیییغ نکشم و پرواز نکنم به سمتشون . قسمت قشنگ ماجرا همینه که احساساتمون متقابله. ذوقامون متقابله. 

خب ما خیلی خوب همو میفهمیم.

از صمیمی‌ترین دوست زندگی‌ام ، عارفه،  که دیگه نگم . وقتی دلمون نمیاد از هم جدا شیم و هی حرف میزنیم.وقتی بلدیم چطور همو درک کنیم. وقتی توی چشماش نگاه میکنم رگه‌های سبزش میگه زندگی قشنگه ، میگه : ساجده راهی که میری درسته ، میگه ذوقات درسته ، میگه همیشه خندیدنات درسته و مهم نیست بقیه چی میگن. من وقتی کنار عارفه‌ام برام مهم نیست چقدر خیلیا بهم میگن این کارت اشتباس ، این مسیرت خوب نیست ، اینجا نباید می‌خندیدی. ما می‌خندیم به جهان و میگیم هر چی میخواید بگید ما برامون مهم نیست. ما راهی رو میریم که خودمون میدونیم درسته . عارفه شبیه‌ترین دختر به منه . عارفه عاشق کتابه ، عاشق تئاتره . عارفه خودشه همیشه . مهربونه.مگه میشه دختری که باهم جادوی سرمه‌ای رو کشف کردیم برام دوست داشتنی نباشه؟!

ما بدون نگرانی از قضاوت همدیگه ، همه‌ی زندگیمون رو ، مو به موش رو بهم میگیم چون عجیب درک می‌کنیم همو.

من حاضرم برای همشون علی‌الخصوص عارفه هر کاری بکنم ، و مطمئنم عکسش هم صادقه.

+حضور تک به تکشون برام نعمت بزرگیه. توی این زمان که دوست خوب و مهربون که ادم بدون دغدغه دوستشون داشته باشه و براشون هرررکاری که از دستش برمیاد انجام بده خیلی سخت پیدا میشه. 

هیچوقت هیچکس رو مثلشون پیدا نمیکنم.

#پنجمین_روز_خوشحالی 

#دیدن_دوستان_بعد_از_مدت_ها 

#دوست_داشتنی_های_من

  • ساجده رستمی

ذهنِ مثبت‌بین من !

داشتم چت‌های چند ماه پیش رو با نکی میخوندم . چقدررر غر زده بودم . چقدر نالیده بودم از غذای سلف ، از قم ، از کلاس ، از درس‌ها ، از استادا ، از جوِ کلاس و دانشکده ! چقدر از ساختمون وحشتناک اون روزای دانشکدمون براش گفتم! چقدر بهش گفته بودم بنظرت بیام داروی تهران ؟!  چقدر به سرم زد انصراف بدم . چقدر براش نوشته بودم من دارم افسرده میشم و چقدر برام نوشت صبر صبر صبر . چقدر لعنت فرستاده بودم به ناهارای دانشگاه ، به شام‌های خوابگاه . گفتم نکی مریض شدم ‌و مامان نیست که به دادم برسه، چقدر اون موقع از تنهایی خودم خوابیده بودم و وقتی بیدار شدم دیدم زندگی همونه باز! چقدر بغض کردم از نبودن اونایی که باید باشن . از کویری که توش بودم متنفر بودم .براش نوشته بودم دونه به دونه لقمه‌هایی که میخورم حالم رو بد میکنه و واقعا حالم رو بد میکردن؛ حتی یه بار توی سلف بعد اولین قاشق ، پاشدم از سلف اومدم بیرون رفتم اموزش، رفتم ستاد که من چجوری باید با کارنامه سبز جابجا کنم؟ بارها به نکی گفتم جو دانشکده به من نمیخوره و گفت باید زمان بگذره و من ؟ حتی یک صدم هم باور نمیکردم یه روزی اوضاع درست شه .فکر کردم آخرش افسردگی میگیرم و ول می‌کنم درس و آینده رو . براش نوشتم من دلتنگ همتون میشم وقتی قمم و اونم شروع میکرد به شوخی و مسخره بازی که بزرگوار ، چی میگی؟!

روزی که کارتام رو گم کردم و شبش زلزله اومد گفتم من دیگه هیچوقت پام رو قم نمیذارم ! ولی گذاشتم ، هفته‌ی بعدش و هفته‌های بعدترش.

نمیخواستم قبول کنم که قم و دانشگاهش هیچ مشکلی ندارن و مشکل ، ذهن منه که یه دیوار بلند کشیده بین چیزایی که خودم ساختم و واقعیتا. طوری که واقعیت زورش نمی‌چربه به فکرای اشتباهِ من. من که اکثراً با شرایط زود سازگار میشدم ، تبدیل به کسی شده بودم که نمیخواست سازگار شه...

زمان گذشت ، دو ماه ، سه ماه .

بابا بهم گفت : شرایط رو خودت برای خودت سخت کردی ، میتونی ازش لذت ببری ، خودت هم اینو میدونی که ناخودآگاهت پر از چیزای منفیه.

و حالا من که اینجا وایسادم ، بعد تقریباً ۸ ماه ، حاضر نیستم دانشکده دندون‌پزشکی قم رو با هیچی ، دقیقاً با هیچی عوض کنم . حالا که دو ترم گذشته فهمیدم غذای سلف اونقدرام بد نیست ، یعنی ذهنم میگه خوبه ! پس دوستش داشته باش. 

حالا فهمیدم جو دانشکدمون چقدر داره بهتر میشه و چقدر میتونه بهتر هم بشه. 

حالا می‌بینم چقدر اون صندلیای چوبیِ قدیمی رو دوست دارم ، چقدر خاطره‌انگیزن.چقدر باهاشون خندیدیم ! حیاط دانشکدمون از حیاط یه مدرسه عادی هم کوچیکتره ولی چقدر پتانسیل دوست داشته شدن رو داره وقتی بارون میزنه ، وقتی برف میاد ، وقتی اسمون ابیه . از شباش که دیگه ننویسم ، وقتی می‌مونیم برای کاری خیریه انقدر اروم و معصوم و قشنگه که تصور نمیکنی ، یا وقتی که فرداش جشن داریم چقدر حیاطمون حالش خوبه . از شب افطاری هم که دیگه ننویسم...

بیابونی که ازش متنفر بودم برام انقدر دوست داشتنی شد که من شب امتحان بیوشیمی در حالیکه هیچی نخوندم به عاطفه میگم پاشو بیا بریم بیرون ، ببین چقدر می‌چسبه قدم زدن . غروبای بیابون قشنگه ، قشنگی که باید تجربه کنی تا بفهمی. وقتی بارون میزنه انچنان سکوتی داره که حل میشی توش.

همه اینارو نوشتم که بگم ؛ همه چی به ذهنمون ، به حسمون بستگی داره . 

وقتی تو انرژی مثبت نمی‌فرستی ، انرژی مثبت هم دریافت نمی‌کنی و این طبیعیه.

نباید انتظار داشت وقتی دید مثبتی به دنیا نداری ، اون دید مثبتی به تو داشته باشه. 

همه چی به خود ِ ادم برمیگرده و من ایمان اوردم به این جمله .

پ.ن: امروز یکی از دوستان واژه‌ی "موغ" رو بکار بردن و برام خیلی جالب بود .

خوشحالم که دانشجوی دندان‌پزشکی موغ هستم😄

  • ساجده رستمی

آدم فضایی آبیِ من.

ساعت ۴ صبح است. آمدم بنویسم من دلم میخواست تو را بسیار بنویسم ، تو را بسیار بخوانم . تو را بسیار بدانم. آمدم خیلی چیزها را بنویسم اما روزی که تمام بلوار کشاورز را رکاب زدیم خودت ‌می‌خوانی این‌ها را از چشم‌هایم.

به قول یکی ؛ آدم فضاییِ آبی ‌و کوچک من ؛ دیروز روز جهانی دوچرخه سواری بود و من دلتنگ آن دوچرخه‌ی زرشکی لعنتی‌ام شدم که نمیدانم کجا گمش کردم ، مثل تو که نمیدانم کجا گمت کردم . 

من دلم خواست تو را بگویم : جهان اگربرپاست هنوز ، کسی ، کسی را دوست دارد ، اگرچه دیر ،اگرچه دور 

اگرچه پشتِ لایه‌های مه‌آلودِ غرور...

آدم‌ فضایی ابیِ من ، اگر صبرت تمام شد برایم از ستاره‌های نوترونی بنویس ، چند سال است خبری ندارم از حالشان.

بنویس که آیا هنوز فکر میکنی زمان ما را فریب می‌دهد ؟

بنویس تو هم دوست داشتی نویسنده شوی و حالا دیگر ذوقش را ، حالش را نداری؟یا شاید نویسنده‌ی بزرگی شده‌ای؟

بنویس نرگس زرد را بیشتر دوست داری یا رزهای سفید را ؟ یا مثلِ من هردو را ؟

ادم فضایی ابیِ من ، حتما برایم بنویس که هستی و من کجا گمت کردم ؟ اصلا یافته بودمت که گمت کنم؟

+برسد به دست او که نمی‌شناسمش !

  • ساجده رستمی

آدم های زندگیِ من.

دیشب که حالم خراب شد ،یکی دو ساعت لایو سپ رو دیدم و کلی خندوند منو ،مثل همیشه،طوری که غمها پرید.

 یلدا بود .حرف زدیم با هم ، دو ساعت یا سه ساعت .یادمه ساعتو نگاه کردم ، 4:30 بود و من حالم خوب بود .حال دو ساعت قبلش رو نداشتم. بهش گفتم یلدا ؟ تو رو نداشتم چی میشد؟ در نهایتم با صحبتاش به این نتیجه رسیدیم که ما ته هیچی نیستیم!

صبح طرفای 10 بود از خواب بیدار شدم و دیدم بیزکام پیام داده یه سوال میپرسم جدی و واقعی حقیقت رو بگو . گفتم چی شده که یهو صبح این پیام رو داده! گفتم باشه . گفت خوبی ؟ براش عین همیشه نوشتم : چطورم .و واقعا چطور بودم ! گفتم بپرس سوال رو خب .نوشت همین بود :)  گفت بدون که من همیشه هستم،هر وقت هر چی دلت خواست بگی ، بیا بگو و من فکر کردم کی میشه تئاتر "داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوستی در فرانکفور دارد رو ببینیم " .

یه جوری بگو آآآ انگار که میخوای بهم بگی چطورم :)

ظهر که شد دلم هوای هانا رو کرد ، بهش پیام دادم سلام خوبی؟ برام نوشت من خوبم . تو دیشب انگار خوب نبودی . همین جمله کافی بود که حالم بهتر و بهتر بشه .گفتم اره زده بود به سرم .

بارون بارید. انتهای بهار وایسادیم و بارون میزنه .

مستانه که مستِ خندهاشم :)  میگه یه ساعت بارونه بعد افتاب میزنه ، میفهمی حالمو؟ می فهمم حالشو . لبخند لبخند لبخند.

الان خواجه امیری داره میخونه : چه چیزی توو عمق چشاته که من یک نگاه تو رو به همه دنیا نمیدم ، که بعد از تماشای چشمای تو از زمین و زمان عاشقانه بریدم ...

حالم خوبه . حالم از وجود همچین آدمایی توی زندگی ام خوبه . از اینکه بلدن به داد برسن . بلدن یه کاری کنن که حال بدت از یاد بره .

دنیا خوب بلده افراد رو توی موقعیت هایی که باید، قرار بده. همه چی دست به دست هم میده تا نهایتا حالت خوب بشه 

+ ت تنها حرف الفباس که داره لبخند میزنه. من خوندم تُ و لبخند شدم ...

  • ساجده رستمی

خاطراتی که از سرمای کولر زنده میشن!

همیشه عطرا نیستن که خاطره ها رو زنده میکنن. الان که دارم می نویسم زیر باد کولر دراز کشیدم. سرمای این کولر کلی خاطره برام زنده میکنه.چند سال پیش که با حوری رفتیم همایش،مطب دندونپزشکی دوست بابا .کلاسای تابستون فیزیک ، آخرین روز مدرسه که با دکتر رسولی بیرون مدرسه وایسادیم و حرف زدیم.جلسه‌ی کنکور.پله‌های خونه مامان‌بزرگ.اون شب سرعین که گریه کردم و سونیا و سارا برای اینکه حال و هوام عوض شه گفتن بریم کافه.ظهرِ عروسی دایی.اون روز که کلاس زبان رو پیچوندیم و با حوری روی سکوی سمت راست حیاط نشستیم. ظهرای جنگلای شمال.تمام خاطراتم با هانا که همش تابستون و بهار بود.روزی که غزال دستبندی که همیشه میندازم رو بهم داد.یاد اون روز استارا که‌ اولین پست وبلاگم رو توی لاین پست کردم.یاد تمام شبایی که با لعیا سارا مرجان مهتاب نگین سونیا هانا تا ۷ صبح بیدار بودیم . یاد بادبادک هوا کردن اون عصر با بابا توی ساحل که هی میگفت یه طوری بدو که بادبادک بالا بمونه ولی من هیچوقت یاد نگرفتم و همیشه بابا مثل بقیه جاها اینجا هم برنده بود . یاد د‌وچرخه سواری شمال.یاد اون پیرهن مشهور من که از سینا گرفته تا سارا همیشه مسخرش میکردن ولی من دوستش داشتم.

می‌بینی آدم با چه چیزایی یاد خاطره‌هاش میفته؟

شاید ۱۰-۱۵ سال دیگه ؛ وقتی یه شب زیر سرمای کولر نشستم یه جایی بنویسم : یاد ماه رمضون اون سال، شبی که توو خوابگاهبا فرزانه و فاطمه ها و سارا خندیدیم و با عاطفه کلی بالاپایین پریدیم.یاد اون شب  ، طبقه دوم تخت . 

پ.ن : این متن فاقد ارزش ادبی است و صرفاً برای سبک شدنِ شخصِ نویسنده در یک نیمه شب ، چند لحظه پس از ناپدید شدنِ سایه‌ها نوشته شده است.

  • ساجده رستمی

منِ نصفه‌نیمه

آدمی شده‌ام نصفه‌نیمه! زندگی‌ام پر شده از کتاب‌هایی که نصفه خوانده و بعد رها شدند. درگیر ارتباطاتی هستم که نصفه‌اند ؛ هیچ تضمینی بر ادامه‌دار بودنشان نیست، همانطور که برای ادامه‌دار نبودنشان! رویاهایی که ساخته  شدند و حالا گمشان کرده‌ام! راه‌ها و سفرهایی که نصفه رفته‌ام و برگشته‌ام .احساساتم نصفه‌اند ، در من دوست داشتنِ مطلق نیست، درگیر خوشحالی‌های لحظه‌ایم ، غم‌های لحظه‌ای.آدم‌های زندگی‌ام نصفه‌اند ، آنجا‌ که باید باشند نیستند . 

من که آدم لذت بردن از همه‌ی اتفاقات بودم و دوست داشتن آنها در من بود. من که آدم نصفه‌نیمه‌ای نبودم هرگز...

-شاید تمام این احساس نصفه بودن موقت باشد ؛ امیدوارم که موقت باشد.-

  • ساجده رستمی

ارغوان!

من ارغوان رو دارم ! کسی که ساعت دو شب برام می‌نویسه : یادت باشه فقط یه تو توی این دنیاست. فقط یه ساجده .تویی که برای بقیه فقط لبخندت و حرفای قشنگت و مهربونی‌ات می‌مونه و نه هیچ چیز دیگه‌ای.

من ارغوان رو دارم ؛ کسی که بهم میگه یادت باشه من هستم، همیشه. 

من ا ر غ و ا ن ی رو دارم که بهم یاد میده خودم باشم، یاد میده که توی این جهان فقط مهربونیه که می‌مونه، چیزایی می‌مونه که "تو" رو تو میکنه ...

ارغوان؛ دخترِ تمام بنفش‌های جهان بهم یاد میده خودم رو دوست داشته باشم با ماه نقره‌ای شبام💜

ارغوانی رو دارم که بیشتر عمرش رو کتاب خونده، نویسندگی کرده،یه بار ۱۸سالگی و یه بارم ۲۱سالگی عاشق شده؛ اهل سیاست نبوده و نیست و از اینکه یکی بهش بگه این کار رو نکن چون بنظر من زشته متنفره موهاش فرفریه و رگه‌های صورتی داره و مهمترین اینکه : هیچوقت ادعای هیچ‌ چیزی رو نداشته؛هیچوقت!


  • ساجده رستمی

کُردها !

خدا میدونه وقتی می بینم یکی کُرده چه ذوووقی میکنم واسش😍

  • ساجده رستمی

دلتنگ رفقا

سلیس و ساده بگم : دلم واسه همه همکلاسیام ، تک به تکشون ، دختر و پسر به شدت و به مقدار بسیار زیادی تنگ شده.

هر کدومشون به یه نوعی قشنگن برام چون اعتقاد دارم اصولا همه ادما دوست داشتنی‌ان بخاطر ویژگی های مختص خودشون . و چه خوبه که تصویر ذهنیمون بر اساس ویژگیای قشنگ و مثبتشون باشه که مثل در حال حاضر من دل براشون تنگ بشه.


  • ساجده رستمی

غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

"بنام خدا"

جوجه ی بنفشی که دندان ها را پزشک شد می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
Designed By Erfan Powered by Bayan