غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

آهای من غمگینم ! چه اهمیتی دارد ؟

سلام

آمده بودم بنویسم که ساجده غمگین است، خیلی غمگین. 

خواستم بنویسم من که صبح به حدی با دوستانم خندیده بودم که اشکم در آمده بود ، حالا از غم خودم را به خواب زده ام که با هیچکس حرف نزنم.

خواستم از دل ام که یکهو میگیرد و بلد نیستم درستش کنم بنویسم اما ، دروغ چرا ؛ فکر کردم به آدم ها ، به اینکه برای کسی چه اهمیتی دارد حال من خوب است یا نه ؟ چه اهمیتی دارد حال ام شبیه آشپزخانه تاریک امشبمان است که یکی از چراغ هایش سوخته و غم از سر و رویش می بارد.

ما خودخواهیم ، دنبال حال خوب خودمانیم و کسانی را که دوستمان دارند نادیده میگیریم، اگر هم خودخواه نباشیم آدم هایی هستیم که بنابر عرف،شرع یا هر چیز دیگری به او که می دانیم چقدر غمگین است پیام نمی دهیم که آهای لعنتی ، چرا انقدر غمگینی ؟ تو که در تمام عکس های امروزت خندیده ای، چرا دلت گرفت؟ 

ما ادم هایی هستیم خودخواه ، بی توجه و هر چه بجز مهربان ...


پ.ن: بلد نیستم غمم رو جار نزنم ، مثل تمام حسای دیگه ام که بلد نیستم مخفی نگهشون دارم. مثل تمام حسا هایی که از چشمام، دستام ، صورتم ، حرف زدنم به راحتی قابل درکه.

۳ ۱

من خواب دیده ام تو را ...

من خواب دیده‌ام سال‌های بعد را ...

که صبح است و آفتاب از پنجره آمده و روی زمین آرام نشسته است .

انگار تمام حس‌های قشنگ دنیا خلاصه شده در نسیم صبح که می پیچد لای موهایم و من با زمزمه آوازی پیراهن سفیدت را اتو می کنم ؛ آن لحظه شاید به یاد این شب‌ها بیفتم که اتوبان‌های خلوتِ تهران را با مردمک‌هایی که می‌لرزند و اشک‌هایی که نمی‌چکند و تمام تابلوهای سبز و آبی را مثل نبودنت تار می‌کند ، می‌گذرانم و رضا بهرام میخواند: نگو که جاده آخرش به تو نمی‌رسد ، خیال تو دمی مرا رها نمی‌کند،کسی شبیه تو مرا صدا نمی‌کند. 

و تو در خواب صدایم می‌کنی و بر می‌گردم. صدایم می کنی و جهان به سمت تو بر می‌گردد. 

من خواب دیده‌ام تو را ، به وضوحِ روزهای هجده سالگی‌ام ؛ دیدم سال‌های بعد را ، که شبیه درخت زیتونِ جا افتاده خانه مادربزرگ زیبایی.

من خواب دیده ام سال‌های بعد را که سراب نیستی برایم ، که می‌رسم به چشم‌هایت و نسیم صبحگاهی ، این عشق پاک دیرینه را نوازش می‌کند.

من خواب دیده‌ام ، تو را ، سال های بعد را ...

۲ ۳

باید میرفتم از یادت

باید میرفتم از یادت تا پروازتو می دیدم :)))


۰ ۱

کجاست خطوط دستانت که راهنمایم باشد؟

آمده ام برایت بنویسم که انتهای تمام جاده های جهان ، تو ایستاده ای ، ولی انگار تمام نمی‌شود این جاده . انگار شروع نمی شوی برایم .

گم می شوم گاهی و نمیدانم کجایی؟ نمیدانم کجاست خطوط کف دستانت که نقشه ی رسیدن به تو را نشان ام دهند . 

اینجا غم نیمه های شب زوزه می کشد و انگار می خواهد نبودنت را به رخ ام بکشد و من ؟ میدانی که از تاریکیِ نبودن ات ، چقدر می ترسم و کجاست چشمانِ روشن ات تا انعکاس نورشان راه را نشانم دهند؟ 

می دانی که از این زوزه میان هیاهوی سکوت چقدر می ترسم و تو کجایی که صدایت پایان تمام ترس هایم باشد ؟

این خطوط منقطع زرد رنگِ وسط جاده می گویند : عشق شاید یعنی نرسیدن .

و من هراسان به سوی ات می آیم ، حتی اگر پایانِ تمام تلاش هایم نرسیدن به تو باشد.

۳ ۱

میترسم از همه دریاهای جهان،جز تو.

روی پله سوم کلبه چوبی‌مان نشسته ام؛

از دورنگاهت می‌کنم،عمیق.غرق ‌می‌شوم در آبیِ پیراهنت.گفته بودی:هر چیزی را می‌توانی کنار بگذاری،جز من؛گفته بودم: از تمام دریاهای جهان می‌ترسم،جز تو.

صبح است؛حدود ساعت ۵ و هوا هنوز به روشنی نرسیده،اما من دلم به تو روشن است.بارها برایت گفته بودم که تو نوری.شبیه همان نورِ چشم‌گیر  و‌دلگرم‌کننده آتشی که داری سعی می‌کنی شعله‌ورترش کنی.

باران آرام شروع به باریدن کرده،کنارت می‌آیم، می‌شنوم که می‌گویی: باید انگار تا ابد اینجا کنارت ایستاد و زندگی کرد.صدایت با موج‌های تازه از خواب خفته‌ی دریای روبرویمان،با صدای سوختن بی‌قرار هیزم در آتش،با صدای آرامِ قطره های باران،با صدای نسیم دم صبح همراه می‌شود.به شعله‌ها زل می‌زنم و می‌گویم: کاش زندگی همین‌جا کنار تو و این بوی خاک باران خورده متوقف بشه.

۱ ۲

مه است

مِه است،در ارتفاعاتِ روزهای بی‌تو، نبودن‌ات مه غلیظی است در جاده‌ی کوچک زندگیِ من.

به اسب‌های کنار جاده که نگاه می‌کنم،توی دلم شمس لنگرودی میخوانم: "تو آب شده‌ای،در اندوه اسب‌ها،دلتنگی دره‌ها،قطرات شبنم.مه نمی‌گذارد که ببینمت" بعد بلند تکرار می‌کنم: تو آب شده‌ای در اندوه اسب ها. و این من هستم در میان دشت‌های پر از شیهه‌ که تو را می‌خواهم.

گاهی مثل همین الان باران میزند و راستش را بخواهی هیچ نمی‌بینم و از پشتِ گریه شیشه جلویی ماشین،غیرمنطقی ادامه می‌دهم،غیرمنطقی حرف می‌زنم،بعد نفس‌ام انگار شرجی شمال است،جانم رامی‌گیرد،نای حرف زدن نمی‌گذارد و حرف‌هایم از گونه هایم می‌چکد.

اما باید حواسم به جاده باشد،پیچ‌های خطرناکی دارد،پیچ‌هایش،خاطراتت هستند،اگر بخواهم ردشان نکنم،ادامه‌یشان دهم،پرت می‌شوم در دره‌ای خوفناک.

آینده گنگ است بی تو ، با مه نبودنت.

بیا،بیا و دستِ این ابرهای سرکش را بگیر که آوار شده‌اند روی زندگی‌ام و با خودت ببرشان آن بالاها تا باران بزند، و تو بازگرد به من،بگذار باران بزند و تو باشی، نه هاله‌ای از خاطراتت...

۳ ۳

او معجزه تمام زندگی ام بود


چراغ قرمز شد.

٢٠٠؛ذهنم از هیاهو خالی میشود.به روبرو خیره‌ام.من از این ماشین‌ها،از این چهارراه،از این چراغ‌قرمز،از پسرک گل‌فروش دورتر و دورتر می‌شوم و به تو،به سال‌ها پیش نزدیک‌تر می‌شوم.


۱۶۹؛به روز‌هایی که یادم دادی بی‌پروا روی لبه جدول‌ها راه بروم و نگران حرف‌ها،نگاه‌ها و پچ‌پچ‌ها نباشم.


۱۴۸؛به روزی که بلندْ بلند فاصله‌ ونک تا پارک ساعی را رادیوچهرازی می‌خواندیم: "اما دنیای دیوونه‌ها از همه قشنگ‌تره!"


۱۱۰؛به روزی که یادم دادی محبت چقدر ساده است، وقتی پله‌های بیمارستان محک را با خوشحالیِ محزونی بالا می‌رفتیم.


۸۳؛به غروبی که گریه امانم را بریده بود و تو برایم فقط یک جمله نوشتی: و سوگند به امید ... و من نوشتمت: سوگند به تویی که مفهوم امیدی...


۵۲؛به روزی که تمام پول‌های پس‌انداز یک‌ماهمان را دادیم و ۲۰۰ شاخه گل‌رز خریدیم و کنار میدان ولیعصر ایستادیم و رهگذرها را شاد کردیم، آن روز یادم دادی رسالت این دنیا اگر گاهی غمگین کردن است، رسالت ما لبخند زدن و لبخند هدیه دادن است.


۲۶؛به روزهایی که بارها زمزمه کردی: "دوست داشتن آدم‌ها یا چیزها،همیشه به معنای به‌دست آوردنشان نیست"یادم دادی رها دوست بدارم حتی اگر سهمِ من نباشد.


۰؛چراغ سبز شد، حرکت می‌کنم. یادم باشد اگر روزی دیدمت بهت بگویم:دوستت دارم بی آنکه داشته باشمت ، بگویم : تو معجزه‌ی تمام زندگی‌ام بودی.

۲ ۱

بی‌قراری‌های لیلا

|بی قراری هایِ لیلا| 


نیمه‌های شب است،شبِ تولدت،اواسط مرداد ماه.برایت نوشتم:سلام،تولدت مبارک؛اما تو بخوان:دوستت دارم، دوستت دارم که بعد از این همه سال، روز تولدت را، بوی عطرت را،سردی روکش روانویس طلایی‌‌ات را،صدای زنگ گوشی‌ات را،خوب یادم مانده.

نوشتم:آروزی بهترین‌ها؛تو اما بخوان:تمام این بی‌خوابی‌های شبانه،این هجومِ اسب‌های سرکش به ذهنم که در شیهه‌هایشان نام تو را می‌شنوم،این شبیخونِ بی‌رحم یادت،بی آن‌که داشته باشمت غمگین‌ام می‌کند،در هم‌ام می‌شکند و تو نیستی تا تکه‌های مرا که در تاریکی شب مثل اشک‌ می‌درخشند،به هم،به خودت وصل دهی!

یادت هست؟آن روز عصر سینما چارسو،لیلا حاتمی به دخترش گفت: "عشق اول همه آدما یه ستاره‌ی پرنور میشه توو آسمون" ؛هر شب به آسمان نگاه می‌کنم،تو تنها ستاره‌ی پر نور تمام این کهکشانی.

میدانی هنوز هم شب‌ها،بالای پل‌های عابر می‌روم،زل میزنم به نورِ چراغ ماشین‌ها،به آدم‌های این شهر که تو را ندارند و بعد فکر می‌کنم که خب،من هم ندارمت،ولی چه اهمیتی دارد؟ همین خوشحالی و خوشبختی‌ات را می‌خواستم دیگر...

راستش،می‌گویم:فراموشت کرده‌ام.اما شب که می‌شود،وقتی دراز می‌کشم و به سقف نگاه می‌کنم،زندگی هیچ می‌شود!هیچ،بجز تو! و من لیلی‌ای می‌شوم که تو مجنونم نیستی ...

بگذریم! آمده‌ بودم بنویسمت تا این همه دلتنگی اشک نشود،سیل نشود که ویرانت کند،که ویرانم کند.


۲ ۱

این دنیای تاریک بدون تو

اگه داری میری، پشت سرت دنیا رو خاموش کن. 

بذار تاریکی چیره بشه به این شهری که دیگه تو رو نداره.

قبلاً نوشته بودم: نوشته‌ها نورند. حالا می‌نویسم: نوشته‌ها نورند، تو نور بودی، تو نور بودی، تو نور بودی.

میدونی؛ از نبودنت، از تاریکیِ جهانِ بی‌تو، غمگین نمی‌مونم، اما خب، گاهی وقتا که بهت فکر می‌کنم، قهوه سرد میشه ،یادم میره باید شکر بزنم و نمی‌زنم، تلخ میشه و خب انگار قهوه‌ی تلخی که سرد شده جز غم‌های عالمه.

داشتم رگِ خواب شجریان رو گوش می‌دادم، توی بیشتر لحظه‌های احساسی زندگیم این آهنگ ضمیمه بوده انگار، ولی خب هیچ‌وقت تکراری نمیشه، مثل تو.

مسافرتم؛ اینجا شب‌هاش خیلی قشنگه، مثل روز نیست که خورشید بتابه به کله‌ات و همه فکرات بپره! اینجا شب‌هاش میشه فکر کرد، به تو ...

اینجا زندگی همیشه جریان داره و پُره از آدمایی که تو رو ندارن، البته که منم ندارمت، تنها فرق‌ام اینه که من می‌شناسمت و اونا نه.

دیروز نتیجه کنکور اومد، خیلی‌ها رو غمگین کرد، انگار رسالت‌اش هم همینه! ولی خب مگه خوشبختی آدم به این چیزاست؟!

میدونم و میدونی نیست!

اما دونستن ما اهمیتی نداره؛ مثل خیلی وقتای دیگه که دونستن تو و من اهمیتی نداشته.

این روزا وضع اینجا میدونی من رو یاد چی می‌ندازه؟ فکر نکنم بدونی، مثل خیلی چیزهای دیگه که هست و باید بدونی اما نمیدونی!

خودم میگم بهت، یاد کتاب کوری! خاموشی سفید.

آخه میدونی دلار گرون شد و مردم دیگه همو دوست ندارن و دروغ میگن و ...

بگذریم!

رفتی... شاید واسه همینه دنیا تاریکه.

من و تو انگار مصداق این شعر فروغیم:

چراغ‌های رابطه تاریک‌اند...

میدونی، انگار تو پرواز رو به خاطر سپردی و من؟ اینکه پرده مردنی‌ست رو خوب یادم موند!

۴ ۱

سالیان بعد؛ تو برف بودی!

شاید سال‌ها بعد،در یک صبحِ جمعه زمستانی،که آفتاب می‌تابد و برف‌های شب قبل را آب می‌کند؛ و من صورتم از سرما سرخ شده ، شال‌گردنم را تا زیر چشم‌هایم بالا می‌کشم و به حرف سیما،همسایه کناریمان فکر می‌کنم که دیروز می‌گفت: فردا صبح ساعت ۷ بازارمیوه‌تره‌بار ، بار جدید می‌آورد ، وقت کردی سر بزن.

و من به این بهانه،بیرون زده‌ام تا به خیلی چیز‌ها فکر کنم و آبی پررنگ آسمان، قلب‌ام را آبی کند؛ مگرنه این‌که سهراب می‌گفت: قلب حقیقت آبی است؟

هوا خیلی سرد است؛سرمایش،من را یاد اولین اردوی دانشجوییمان می‌اندازد؛وقتی با دوست جدیدم کاپشن‌های سبزمان را می‌پوشیدیم و نصفه‌های شب بیرون می‌زدیم و از سرما می‌لرزیدیم ولی تا دمدم‌های صبح حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم.خوب یادم است از آنجا به بعد بود که سرما و زمستان را دوست داشتم.

چندسال پیش بود؟دوازده یا سیزده؟!

در کیف چرم مشکی‌ام دنبال کلید در می‌گردم و در ذهن‌ام دنبال خاطره‌ها و آدم‌ها.

کلافه می‌شوم؛نه کلید را پیدا می‌کنم و نه اسم آدم‌ها را یادم می‌آید.

سرم را بالا می‌گیرم و آن‌طرف خیابان را نگاه می‌کنم؛خلوت است و بجز یک نفر،کس دیگری را نمی‌بینم.

خیلی دوست دارم بدانم کدام دیوانه‌ای است که ساعت ۷ صبح جمعه بیرون زده تا قلب حقیقتش را از آسمان،آبی کند؟

نگاه‌اش می‌کنم؛می‌ایستد؛به فکر خودم می‌خندم که می‌گوید: چقدر شبیه یکی از آدم‌های خاطراتت است! کسی که روزی دوستش داشتی!

نگاه‌ام می‌کند.نمی‌خندم؛فکرم درست می‌گوید.

مرا شناخته؛از چشم‌هایم که فقط پیداست مرا شناخته!

یاد نوشته‌ی سالیان پیش‌ام می‌افتم که : چشم‌ها؛این چشم‌های لعنتی هیچوقت تغییر نمی‌کنند.

دستم را در جیب پالتویم می‌برم،صدای کلید‌ها می‌آید،درشان می‌آورم؛می‌چرخم و کلید را در قفل در می‌اندازم،برمی‌گردم، دارد دور می‌شود،به سرعت زندگی، دورتر و دورتر...

دکمه آسانسور را زده‌ام؛ خودم را می‌بینم که وسط پذیرایی ایستاده‌ام، پنجره را باز می‌کنم و دیگر نمی‌بینمش.

خودم را می‌بینم که بعد از سال‌ها ، غزال بی‌قرار ذهن را باز کرده‌ام و دستانم دارد تایپ می‌کند:

دیشب برف سنگینی آمد،امروز صبح آفتاب تمامش را از بین برد،تو برف بودی! تو راه خودت را می‌روی،من راه خودم را می‌روم و چقدر زندگی عجیب است...


پ.ن:این متن رو امروز نوشتم و حقیقتاً حس می‌کنم دارم ذهنم رو برای شروع یک داستان آماده می‌کنم؛امیدوارم از پس‌اش بربیام!

۳ ۱
"بنام خدا"

وی می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان