غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

ناشناس عزیز!

یک نفر آمده و برایم نوشته است: بزرگ شدن ات از نوشته هایت پیداست.واضح و روشن داری بزرگ و بزرگ و بزرگتر می شوی.

راستش هیچ حسی ندارم،نمیدانم باید خوشحال باشم که بزرگ می شوم یا ناراحت.نمیدانم باید از اینکه ترس هایم دیگر شبیه ترس های دختر بچه های کوچولو با آن مقنعه های سفید و مانتوهای رنگیشان نیست که آدم با دیدنشان بوی ویفر توت فرنگی با آن نوار قرمز دور جلدش به مشامش میخورد خوشحال شوم یا ناراحت؛ مثلا اگر ازم بپرسند بزرگترین ترس ات چیست؟نگویم از زلزله می ترسم یا نگویم از اینکه نهنگ مرا بخورد میترسم.یا حتی من از اینکه وقتی شب ها راهروی بین اتاق تا پذیرایی را در تاریکی بروم و دستی ناگهان از عقب گردنم را بگیرد و خفه ام کند میترسم.من از اسم دیالیز و از اسم سرطان و از گردنه اسد آباد و اتوبوس و قطار و هواپیما و تمام وسایل حمل و نقل عجیب می ترسم.من حتی از آن عکاس چهارسالگی ام که با آن دوربین بزرگش سعی داشت به من بفهماند که فقط یک عکس است و نباید گریه کنم هم می ترسم.هنوز هم آن عکس را دارم که بغض کرده ام و گونه هایم از ناراحتی قرمز است.

ترس هایم بزرگ شده اند،بزرگتر جدی تر و ترسناک تر.

آن ناشناس که حتی نمیتوانم حدس بزنم چه کسی است که انقدر مرا خوب میشناخت که میدانست قبل تر چقدر بچه بوده ام و میدانست حالا چقدر عوض شده ام و عوض اینجا یعنی بزرگ ، چقدر درست میگفت و همزمان چقدر اشتباه...

می گویم اشتباه ، چون احتمالا نمیدانسته تمام شب هایی مثل امشب که باران بی وقفه می زند و من اسیر جایی هستم به نام خوابگاه چقدر بچه میشوم و چقدر بچگانه فکر می کنم و چند بار به سرم میزند همان لحظه به هر طریقی خودم را به خانه برسانم و دیگر هیچوقت به قم برنگردم.

احتمالا نمیداند که من هنوز هم شبیه بچگی هایم وقتی با کسی دعوایم میشود در حالی که سر سوزنی مقصر نیستم میروم یک گوشه و کز میکنم و انقدر غصه میخورم که روحم دیوانه شود و جیغ بکشد و صدایم بگیرد.

ناشناس عزیز احتمالا نمیداند من بارها وقتی به تخت ام در خوابگاه نگاه میکنم دلم میگیرد که چرا فاصله اش با دیوار آنقدری نیست که من ساعت ها در آن جا شوم و بیرون نیایم؛ که روزهایی که حالم شبیه آن جمعه لعنتی بعد از یک آزمون قلمچی ام باشد نمیدانم به کجا باید پناه ببرم .

راستش را بخواهید من هنوز نمیدانم بزرگ شده ام یا نه،ولی ...خب ...باید بگویم حالا که فکر میکنم از تمام آنچه که نوشتم هنوز هم می ترسم بجز اسم دیالیز که دیگر خیلی برایم ترسناک نیست.آدم هی میخواهد به خودش تلقین کند که نمیترسد تا شاید دیگر نترسد اما...

 در نهایت یک راز را به شما بگویم که اگر روزی پیدایم نکردید،نگران نشوید و باور کنید که من بین تخت و دیوار هستم.

۲ ۳
دوست
۰۴ آذر ۲۲:۱۹
جای بدی نیست.
دعوتی به وبم.
فرزانه فرجادی کیا
۰۴ آذر ۲۲:۳۲
ببین اینکه داری بزرگ میشی با اینکه بزرگ شدی خیلی فرق داره 
تو داری بزرگ میشی و این رو میشه کاملا فهمید و حس کرد 
اما هنوز بزرگ نشدی :) هنوز خیلی بچه ای البته نه به معنای بدش. هممون هنوز خیلی بچه ایم. 
طول میکشه تا آدما بزرگ بشن اون قدر که ترس های بچگیشون یادشون بره و دیگه نترسن و خب باید به خودت زمان بدی...
زمان که بگذره حتی تو هم بزرگ میشی :) 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
"بنام خدا"

وی می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان