غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

خاطراتی که از سرمای کولر زنده میشن!

همیشه عطرا نیستن که خاطره ها رو زنده میکنن. الان که دارم می نویسم زیر باد کولر دراز کشیدم. سرمای این کولر کلی خاطره برام زنده میکنه.چند سال پیش که با حوری رفتیم همایش،مطب دندونپزشکی دوست بابا .کلاسای تابستون فیزیک ، آخرین روز مدرسه که با دکتر رسولی بیرون مدرسه وایسادیم و حرف زدیم.جلسه‌ی کنکور.پله‌های خونه مامان‌بزرگ.اون شب سرعین که گریه کردم و سونیا و سارا برای اینکه حال و هوام عوض شه گفتن بریم کافه.ظهرِ عروسی دایی.اون روز که کلاس زبان رو پیچوندیم و با حوری روی سکوی سمت راست حیاط نشستیم. ظهرای جنگلای شمال.تمام خاطراتم با هانا که همش تابستون و بهار بود.روزی که غزال دستبندی که همیشه میندازم رو بهم داد.یاد اون روز استارا که‌ اولین پست وبلاگم رو توی لاین پست کردم.یاد تمام شبایی که با لعیا سارا مرجان مهتاب نگین سونیا هانا تا ۷ صبح بیدار بودیم . یاد بادبادک هوا کردن اون عصر با بابا توی ساحل که هی میگفت یه طوری بدو که بادبادک بالا بمونه ولی من هیچوقت یاد نگرفتم و همیشه بابا مثل بقیه جاها اینجا هم برنده بود . یاد د‌وچرخه سواری شمال.یاد اون پیرهن مشهور من که از سینا گرفته تا سارا همیشه مسخرش میکردن ولی من دوستش داشتم.

می‌بینی آدم با چه چیزایی یاد خاطره‌هاش میفته؟

شاید ۱۰-۱۵ سال دیگه ؛ وقتی یه شب زیر سرمای کولر نشستم یه جایی بنویسم : یاد ماه رمضون اون سال، شبی که توو خوابگاهبا فرزانه و فاطمه ها و سارا خندیدیم و با عاطفه کلی بالاپایین پریدیم.یاد اون شب  ، طبقه دوم تخت . 

پ.ن : این متن فاقد ارزش ادبی است و صرفاً برای سبک شدنِ شخصِ نویسنده در یک نیمه شب ، چند لحظه پس از ناپدید شدنِ سایه‌ها نوشته شده است.

۲ ۳
جالیز
۳۱ ارديبهشت ۱۴:۴۱
سلام. خب راستش اصلا احساس همیشه مقدمه بر ادب🤔💚

راجع کولر، بذار یکم یادآوری کنم!

+اون عصر که تو سالن اجتماعات کلاس حسنی رو سیبری کرده بودیم و کنترلش رو دیگه هیچکس حال نداشت بره بگیره😂 

+اون روز که از کلاس ریاضیا کولر رو زدند رو دور تند و کلاس ما ساعتش افتاد منفجر شد😂 

+همه‌ی اون روزایی که ما از ته کلاس میگفتیم روشن کن، بچه های جلویی میگفتن سرده و بحثمون میشد 😂 (چقدر هم زیاد بود اون روزا) ( حتی این مشکل رو با کلاسای ادغام‌مون هم داشتیم😒 همیشه اونایی که سرمایی بودن میرفتن جلو کولر میشستن😑) 

+ اون بار که تو و چندتا از بچه‌ها جلوی کانال کولر بلند بلند حرف میزدید و صداتون میرفت اونطرف😂 

+اون بار که استاد رسولی همه‌ی دریچه‌های کولر رو تنظیم کرده بود رو به خودش و ما نمیدونستیم و هی میگفتیم گرمهه میگفت خوبه. تو کلاس جلو تخته راه میرفت میگفت تا اینجاها که راحت باد میاد😂 


بنظرم کولر بیشتر از اینکه خاطره ساز باشه معضل بود... 


پاسخ :

نفیس جان عزیزم. چقدر از یاداوری این خاطره‌ها حالم خوب شد. کلی خندیدم با قسمت اخرش😂 رسولی همیشه برای من مظهر نمک بودن بود😂صرف نظر از مظهرای دیگه ای که بود😁
یادش بخیر جای ساعتمون ، خودمون یه ساعت کشیدیم😂
اخ که من چقددددر سرمای سالن اجتماعات رو دوست داشتم لعنتی😢😍
من همیشه جزو اون ته کلاسیا بودم که موافق روشن بودن دائمی کولرا بودم.
کولرای سالنی که توش کلاسای ادغام بود رو یادت رفت😂🤦🏼‍♀️
اهان بازم بگم که قسمت دکتر رسولیش چقدر واسم جذاب بود عین همیشه😍😂 و میدونی چرا...
مرسی که دارمت رفیق 💜💚
هــــــانا🌱
۰۷ خرداد ۰۱:۳۰
امان از باد کولر
قدرتی در به یاد اوردن خاطره ها داره که بعضی اهنگا که تو موقعیت های وحشتناک احساسی و حساس ادم گوش میداده رو ندارن:))
١-اسم جنگل و ساحل اینا اوردی ، دلم مسافرت خواست :(
٢-چرا من یادم نیست پیرهن مشهورتو 😐

پاسخ :

اره واقعاً کولر برامون خیلی خاطره انگیزه.
منم خیلی دلم میخواد مسافرت. ایشالا به زودی بریم با هم 😍
اون پیرهن ابی لیه که شمال میپوشیدمش هی😂🙄
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
"بنام خدا"

وی می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان