من بادبادک‌باز خالد حسینی‌ام

من خواب دیده‌ام که همان دختربچه‌ی کوچک و ظریف با لباس قرمز و نقطه های سفیدم که دمدمای غروب با رویاهایی که بادبادک‌های رنگی شده بودند مرز ساحل و دریا را دویده‌ام. رویاها دور میشدند ، نزدیک میشدند ، محو میشدند.من خسته میشدم افتاب خسته میشد ، غروب میکردیم ، من از نفس می‌افتادم موج از نفس می‌افتاد ، از تلاش دست کشیدیم،رویاها سقوط میکردند ، دلم میلرزید ، دویدم دوباره ، دویدم . رویاهای بنفش‌ام سبزم نارنجی‌ام اوج گرفتند ، من جان گرفتم و افتاب نگرفت . شب شد ، اما شب امتداد روز بود برایم نه انتهایش! نترسیدم ، نبریدم ، من فقط دویدم و بادبادک‌ها بالاتر میرفتند و من شده بودم بادبادک‌باز خالد حسینی . رویاها به آسمان رسیدند ، بادبادک ها ستاره شدند ، ستاره‌های چشمک‌زن ، پُر بودند از فروغ ...

خسته بودم ، اما خوشحال . من رویاهایم را به آسمان رسانده بودم و آسمان یعنی وقوع یعنی خواستن یعنی امید .

و من هنوز همان دختربچه‌‌ای هستم که نگاهش به آسمان بود و در چشمهایش انعکاس ستاره‌ها را داشت . 

  • ساجده رستمی
خسته بودم اما خوشحال...
همیشه خوشحال باشی ساجی جونم🤗
مرسی فاطمه‌ی خوبم💜
ایشالا کنار هم همیشه خوشحال باشیم🤗
سلام ساجده بانو :)
درود ...
عیدتان مبارک :))
سلام و ممنون
همچنین :)
سلام. خسته و خوشحال میشه یه حسی مثل اونی که سعدی گفت:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن :)

اوهوم دقیقا همینه رفیق💜
حس خوبی داره... :)

ممنون.
متشکر و ارادت :)
تو همون دختر بچه ای هستی که چشم هاش دریا داره...
کاش بمونه این دریا که میگی💙
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

"بنام خدا"

وی می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
Designed By Erfan Powered by Bayan