سال ٩٦

|هوالنور|

سال ٩٦ ، سال اتفاقای مهم بود برام . فروردین و اردی‌بهشت و خرداد و ۱۵ روز از تیر برام جز سخت ترین ماه های زندگیم بود . درگیر کنکور و همایش ها و کلاسا . از همایش فیزیکی که یه روز قبلش تصمیم گرفتم نرم تا همایش دینی. پر استرس و وحشتناک .این سه ماه و نصفی برام ارزشمند بود لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه اش.چون توی تمام لحظاتش آینده ام بود . ۱۵ تیر راس ساعت ۸ برای دوستای انسانی ریاضی ام استوری گذاشتم خواستم بهشون انرژی مثبت برسونم ! یادمه دو ساعت تمام ، حدود ساعت ۳-۴ عصر ۱۵تیرماه گریه کردم، اماده بودم و مطمئن به خودم ولی نگران بودم ! نگران اتفاقای نیفتاده و سفیدی مطلق. با تمام این حرفا سانس ۶-۸ رو رفتم سینما ! نهنگ عنبر دو رو دیدم و خندیدم و دیگه نگران نبودم .شد ۱۶ تیر ... راس ساعت ۸ اعلام کردن که شروع.و شروع شد ، شروع جایی که الان ایستادم .ادبیات دینی ، اجرای بند سه ،  عربی  اجرای بند ۴ ، زبان . زیست ریاضی شیمی فیزیک و تمام ! نتیجه یکسال تلاش. نتایج اولیه ، خنده بابا ، ذوق سارا ، شکر کردن مامان .انتخاب رشته ، بابا میگه نظر من رو میخوای به ترتیب نزدیکی بزن ، میگفت من ساجده رو میشناسم ، راست میگفت،منو خوب میشناخت.نظر من اما این بود بر اساس رنک ! جوگیر شدم و خاستم برم تبریز ، مشهد !

زدم تهران البرز قزوین قم و... . مسافرت تابستون و شهریوری که یک ماه نبود برام ، یه سال بود.هر یک ربع یه بار چک کردن سنجش، اون لحظاتی که حس کردیم میاد ثانیه به ثانیه چک کردیم.اومد و تمام ! قم ! گریه کردم از خوشحالی یا ناراحتی؟ نمیدونم !

اردوی به یاد ماندنی ابعلی.

روز اول دانشگاه ، غمگینی یکی دو ماه اول .خوابگاه .کلاسی که حالا وقتی به عقب برمیگردم می بینم دوسش داشتم و دارم،تک به تک همکلاسیایی که دوستشون دارم.دوستای خوابگاهی بی نظیر.برف قم و شبای امتحان .تیراندازی . خوشنویسی.کافه گردی.یکشنبه ها بیداری ساعت ۵ و ترمینال، چهارشنبه های خسته و هفتادوتن .

بزرگ شدن ، بزرگ شدن، بزرگ شدن...

خوندن کتاب بیشتر شد و بیشتر ، تا حدی که وقتی نمیخوندمشون حس میکردم یه چیزی کمه .

اتفاقای غمگینی که افتاد و منو بهم ریخت ، سانچی زلزله هواپیما...

استرس و نگرانی من برای زلزله حتی همین الان که دارم می نویسم.

و اتفاق غم انگیز و ناراحت کننده ای که سه هفته پیش افتاد ، دقیقا سه هفته پیش.

با فاکتور گرفتن از یه سری اتفاقات ناراحت کننده کوچیک ، برام سال خوبی بود . چون سال سرنوشت سازم بود دوستش دارم.

حالا که ۱۷:۴۴ دقیقه مونده به سال ۹۷ ، می بینم هیچ ناراحتی از کسی توو دلم نیست، از کسی دلخور نیستم و میتونم تمام کسایی که خواسته یا ناخواسته دلم رو شکستن و غم اوردن روی دلم رو ببخشم.اتفاق ناراحت کننده چندانی(بجز یه مورد) توی سرم نیست با در نظر گرفتن همون جمله همیشگی که زندگی بیش از زندگی زیبا نیست میریم برای سال۹۷.انشالله پر انرژی و محکم و با حال خوش💜


+نقطه سر خط .


  • ساجده رستمی
سلام. تو میدونی و خدای ما که از شادی قبول شدن تو توو رشته‌ای که دوستش داشتی انگار که خودم به آرزوم رسیده باشم و باهمه‌ی توان برات کل این روزها رو ذوق داشتم و دارم. از تک‌تک عکسهات با روپوش و بی‌روپوش بادانشگاه و بی‌دانشگاه حظ بردم .
بگم من ساجده‌ی سال ۹۶ خودم رو چطور به خاطر دارم؟ 
بنفش، فیزیک، بوی لاک که از کلاس قطع نمیشد، ضبط صوت😂، آهنگهای مرا نرهان و حوالی تو، "زنگ زدم بهش جواب نداد، زنگ زد جواب ندادم، باورت میشه زنگ زده؟"، غزالی که برات کشیدم(که زل زده بود به تو و روزای خوبت)، شب قبل از کنکور سینما، چندباری که برات مفصللل نوشتم، من و تویی که جا مونده بودیم تو راهروهای روشن شریعت و انگار دیگه هیچکس یادش نبود، قم، دریم کچر، آبرنگ، نقاشی هندونه های یلدا مبارک خوشرنگت، به کهکشان به بیکران به جاودان، لینک پیام خصوصی، فروغ، جوابیه‌ی با شعر قبصر امین‌پور "به قول خواهرم فروغ/دستهای خویش را/ در کدام باغچه/ عاشقانه جا گذاشتی؟"، "هوتن اینه:) ببین! هوتن کثیف هوتن آلوده پرزاش ریخته رو مقنعم"

+برای روزهای خوب آینده‌ات عشق و آرامش و شیطنت و خرابکاری بیش از پیش میخوام و برات سعدی مینویسم: 
گر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریم
ور تو ز ما بی نیاز ما به تو امّیدوار
سال نو مبارک و منم میگم
+نقطه سر خط💚💜
سلام نفیس جانم
در برابر این همه محبت واقعا نیمدونم چی بگم .برام خاطراتی رو زنده کردی که جز بهترین لحظات زندگیمن و ممنونم ازت❤️
علی الخصوص هوتن !😂😂 زدمش رو کیفم هر سری می بینمش یادت میفتم😂بابت مقنعه ات هم هوتن از همینجا عذرخواهی میکنه😂😘
منم برات روزای خوب رو میخوام، روزای سبز نفیسه ای، حال خوب و سلامتی و از همه مهمتر ارامش💜
مهربونم 💙🍃
الهی سال ۹۷ هم برات پر باشه از خوشی و لحظات به‌یاد‌موندنی :) 
غزاله نازنینم ، سال توام خوب و خوش عزیزم😍♥️
ساجى جونم خوشحالم که قم قبول شدیم وگرنه همدیگه رو نداشتیم😢 اینهمه خاطره خوب و خوشحالى و با هم خندیدن رو نداشتیم اون ظرف کپک زده تو اتاقو نداشتیم😂 ای بابا وسط متن احساسى، یاد اون ظرفه افتادم😂 #ظرفهامونو_بشوریم
ایشالا هرچقدر شیطونى کردیم امسال، سال بعد دو برابرش آتیش بسوزونیم و بریم که ١٠٠درصدی بشیم✌️
ایشالا همیشه خوشحال کنار هم باشیم❤️💜❤️💜❤️
اینکه قم قبول شدم و با شما اشنا گشتم خیلی خوبه و خوشحالم 😍 ولی جای اون ظرفه نبود واقعا😂😂
اماده ام واسه شیطونیامون به شدت😍
ایشاااالا باشیم واسه هم ♥️❤️♥️❤️
😍😍😍
از قول من به هوتن بگو فدای سرت خوش گذشت😂 
ممنون از آرزوهای خوبت!💚💜💚💜💚

به فاطمه بانو: خیلی هوای این جوجه‌ی بنفش ما رو داشته باشید:) 
چند سال دیگه هرجای خاطراتتون رو نگاه کنید یا ساجده هست یا اثراتش. فقط امیدوارم مثل ما نشید که یه مدت طووولانی نبینیدش
❤️❤️❤️❤️❤️
چه مرور خوبی بود :) حسودیم شد!
سکانس‌سکانس‌نوشتنش جذاب‌ترش کرده :)

ایشالا سال 97 پر باشه از خوشی.
عیدتون مبارک.
سلام دکتر 
ارادتمندم و ممنون از نظر لطفتون :)
امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید.
عید شما هم مبارکا :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

"بنام خدا"

جوجه ی بنفشی که دندان ها را پزشک شد می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
Designed By Erfan Powered by Bayan