برای اخرین بار

امروز صبح ساعت 6:30 که گوشی زنگ زد ،بیدار شدم .از تخت اومدم پایین بعد از شستن سر و رو و خوردن صبحانه برگشتم که لباسام رو بپوشم موهای کوتاه رو شونه کردم و لباسام رو پوشیدم و اخرش هم مقنعه ام رو سر کردم.ساعت ام رو انداختم و روی ساعدام عطر زدم .کیف ام رو اماده کردم .برنامه ی روزای سه شنبه.برای اخرین بار توی اینه نگاه کردم تصویرم جا موند همون جا.کنار کیف ام نشستم و گریه ... های های.منِ آینه هم داشت گریه میکرد.


پی نوشت: تمام!



  • ساجده رستمی
چراااا؟؟؟
گفتم بهت :)))
گفتی بهم:) ارادت💚
مخلص✨
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

"بنام خدا"

جوجه ی بنفشی که دندان ها را پزشک شد می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
Designed By Erfan Powered by Bayan