لبخند پدر جان...

هی خواستم بنویسم

فرصت نشد

یا تنبلی بود.

دیدم خیلییی بی معرفتیه که برای خواسته هام اونطوری نوشتم و از خدا خواستم

حالا که رسیدم به آرزوم ننویسم چیزی.

گفته بدوم دنبال اون لحظه ای ام که بابام،لبخند بزنه به کارنامه

مامانم چشاش بدرخشه

بابام از ته ته دل خوشحال شه،حاضرم قسم بخورم که بزرگترین هدفم لبخند رضایت بابا بود،اون لحظه که صداش کردم و اومد

وقتی دستم رو گذاشتم رو مانیتور و عدد رو بهش نشون دادم

زل زدم بهش

زل زدم که به بزرگترین ارزوم برسم.به لبخندش برسم.به اینکه بگه ساجده تموومه

میاری...

خدایا با همه وجود شکر که من رو رسوندی به شادی مامان بابام.

کمکم کن.تا ابد تا همیشه ...

  • ساجده رستمی
مبارکا باشه
خدا همه رو مثل تو آخر عاقبت به خیر کنه:)
ایشالا همینطوری که تو میگی باشه
عاقبتمون خیر شه :]
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

"بنام خدا"

جوجه ی بنفشی که دندان ها را پزشک شد می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
Designed By Erfan Powered by Bayan