خدا با چشم های مهربان آبی رنگ.

خدا ،عجیب است,عجیب زندگی من، وقتی تمام راه را تا به همین الان همراه من،همراه ساجده ای که شاید آن دختری نبوده که خدا خواسته..همراهم بود
برای من،خدا همان خدایی است که خواستم
همیشه...
هر لحظه پشتم بود ...
با چشمهای مهربان آبی رنگش،امروز و دیروز و فرداها با من بود.
وقتی امید نداشتم و از همه بریده بودم حتی از خودم،بود،بود،بود
به کرات بود...
آنقدر بود و هوایم را داشت که هر چه بنویسم کم است.
امروز وقتی شروع کردم به نوشتن انگار من نبودم،انگار ذهنم قلم به دست گرفت و خدا میگفت و او می نوشت
آخر جلسه به برگه نگاه کردم،ممکن نبود ولی شد...
همه را یادم بود...
خدا،که عظمتش واقعا در کلمات نمیگنجد همه لحظات این چنینی و هر آنچه را که جز این بوده کنارم بوده...مانند پدرم ...و مادرم که تمام لحظاتشان را جوانیشان احساساتشان  را برایم گذاشتند ومیگذارند...

پی نوشت:چقدر خدا رو خوب حس میکنم.انگار همین حوالی حواسش به من هست انگار همیشه حواسش بهمه.با اینکه اونی نبودم که میخواد ولی مثل مادر که فرزند ناخلفش رو خدا هم من رو دوست داره .همراهمه...تا آخرین لحظه

سپاااس خدا جانم.
  • ساجده رستمی
خدا رو شکر

برا منم خوب بود (اما با جون کندن دیروز)
خداروشکر برای تو .
برای من فقط عجیب مطلق بود
نمیتونم چیزی بگم راجعبش 
هیچی...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

"بنام خدا"

جوجه ی بنفشی که دندان ها را پزشک شد می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
Designed By Erfan Powered by Bayan