براى تهران و اندوه اش

تهران معشوقه مان بود. 

با موهایی پریشان وُ چشم‌هایی آبی. 

پاییز که از راه می رسید، می درخشید و با نورش، خلوتِ ما را پُر می کرد. 

بهارش، فصلِ ترانه‌های عاشقانه‌ بود که از دست‌ها و جیب‌ها به هوا می‌رفت.

 از پیشانی‌اش پایین می‌آمدیم 

تا پارک‌وی، تا مرزِ سینه‌هایش. می‌رقصیدیم‌ وُ رقصان تا کمرش چشم‌بسته می‌رفتیم. 

تهران نجاتِ ما بود

 آنوقت‌ها که با دلِ تنگ انقلاب را قدم ‌می‌زدیم تا آزادی.

 تهران را بر دست‌ها بُردند. 

معشوقِ دزدیده شده‌ی ما، 

در آتش می‌سوزد 

وُ افسوس که افسانه‌ نیست تا پیشانیِ بلندِ سفیدش از زبانه‌های آتش، سیاوش‌وار پیدا شود.

 او، تهران، حالا معشوقِ میان‌سالی‌ست

 که با موهای جوگندمی وُ خرابه‌هایی در دلش،

 آغوش‌ها را می‌فشارد 

وُ پس می‌زند. 

به هوای آغوش‌های ما، که به هوایش، به باد دادیم.


#روزنوشت 

#سیدمحمدمرکبیان  #پلاسکو


  • ساجده رستمی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

"بنام خدا"

وی می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
Designed By Erfan Powered by Bayan