دست‌های کوچک من

دست‌های کوچکم با خطوط ظریفشان هنوز هم دوستت دارند.هنوز هم از تو نوشتن را ، از تو سرودن را ، خوب یادشان مانده.

من را یادت می‌آید؟

من ، همان بوک‌مارک ساده‌ات هستم که برای همیشه روی صفحه ۸۸ بار دیگر شهری که دوست داشتم،آنجا که نوشته بود : 

"هلیا هیچ چیز تمام نشده بود.هیچ پایانی به راستی پایان نیست.درهر سرانجام مفهوم یک آغاز نهفته است.چه کسی میتواند بگوید تمام شد و دروغ نگفته باشد ؟"جاماند.

جامانده‌ام از تو ، از خودم ، از دوست داشتن و تو نمیدانی. من جامانده‌ام توی سالن انتظار فرودگاهی که تو را پرواز داد به سمت هر‌چه بجز من ! 

تو پریدی ، دلت پرید ، زندگیمان پرید .

تمام شد . 

به سادگی یک اعلام پرواز .

 پرواز تو از من . 

پرنده‌ی مهاجر من ؛ کجای این جهان مبهم را دنبالت بگردم ؟ 

کجای این جهانی وقتی اسپانیا را حریف می‌شویم. 

کجای این جهانی وقتی من از آن دکّه گلفروشی سر چهارراه فرارمیکنم ؟

 از قاب عکس‌ها ارام فرار می‌کنم ،

 از هر چه که تو را یادآور می‌شود فرار میکنم. 

چشمهایم می‌گویند دوستت ندارم .

 لب‌هایم زمزمه میکنند تو را به یاد نمی‌آورم. 

پاهایم مسیرهای با تو رفته را نمی‌شناسند و خودشان را به آن راه زده‌اند.

اما ، امان از دست‌های کوچکِ احساساتیِ ظریف‌ام که از تو ، از تویی که نمیخوانیشان ، می‌نویسند...

+حقیقتاً باز هم مخاطبی نداره.صرفاً داستان‌طور می‌نویسمشون.

++گوش کنیم

  • ساجده رستمی

نبودنت نهنگ خاکستری‌ست

بی تو تابستان پیش رو تمام نمیشود. خط ممتدی میشود و تا ناکجا ادامه دارد.

 می‌گویم گرمازده شده‌ام ، دروغ می‌گویم ؛ نیستی و کلافه‌ام . نیستی و ساعت بجای جلو رفتن عقب می‌رود . ‌پنج می‌شود سه و سه می‌شود دو ...

در تمام آینه‌ها جا مانده‌ای . نگاه می‌کنم و بجای خودم ، تو را می‌بینم. 

نیستی و نمیدانی ساعت ۷ غروب تهران ، ترافیک پشت چراغ قرمزها چقدر غم‌انگیز است. نیستی و نمیدانی دست‌هایم نای گرفتن فرمان ماشین را ، فرمان زندگی را ندارد دیگر .نیستی و بادکنک‌های هلیومی فروشگاهایی که دوستشان داشتم حال ایستادن ندارند.

نیستی و من شلوغی‌های سینما بهمن را ، هیاهوی بانک سپه را ، چراغ‌های پل طبیعت را و خیلی چیزهای دیگر را دوست ندارم بی تو. 

نبودنت حالا دیگر در هیچ شعری ، کتابی ، آهنگی نمی‌گنجد . نبودنت نهنگ خاکستری‌ای شده که مرا می‌بلعد و گم می‌شوم در این حجم عظیم ترسناک و بلد نیستم خودم را پیدا کنم.

نبودنت ، ترس‌های من شده ...

شده زلزله۹ ریشتری که آوارم می‌کند و حتی نای بلند شدن ، دوباره شروع کردن را برایم نمیگذارد.

میدانی ، من که نبودنت را بلد نمی‌شوم ، لااقل تو آمدن را ، ماندن را بلد باش.


پ.ن: اقا این همینطوری یهو و بدون مخاطب نوشته شده، داستان نشه فردا😂

  • ساجده رستمی

رویاهایت را پیدا میکنی.نه؟

یادمه میگفت بنویس. هر روز بنویس. جدی دنبالش کن. ویرایش کن نوشته‌هات رو ، بارها و بارها.

بهش گفتم:چرا انقدر اصرار داری؟ 

گفت: چون ننوشتنت ، رها کردن تمام قصه‌هایی که توی ذهنته، خیانته به خودت ، به علایقت ، به احساساتت .گفت: خیانت نکن به خودت !گفتم چه اهمیتی داره جداً ؟  بهم جواب داد: اهمیتش وقتی معلوم میشه که چهار سال دیگه نمیای بنویسی : قرار بود نویسنده شوم ؛ نشد. 

مینویسی : ٤ سال پیش خواستم نویسنده شوم و الان یک نویسنده ام. 

گفت اون موقع میفهمی که حسِ رها نکردن رویاها چجوریه. 

راستی حس رها نکردن رویاها چجوریه واقعاً ؟ 

برای مایی که یاد گرفتیم خیلی از رویاها رو گم کنیم ؟ 

من راستش، خواستم خلبان شم ، نویسنده شم ، اما الان انگار رویاها کویری شدن که همیشه شبه و سرده و دوره و دوره و دور.

کسی چه میدونه توو زندگی هر کس ، چندتا رویا گم شدن ؟ چندتا رویا ستاره‌ی دنباله‌دار شب‌های تیره‌شون شدن؟

کسی چه میدونه ما‌ هممون یه سری رویای‌ به‌ ظاهر گمشده داریم که هروقت یادشون میفتیم غم عالم میشیم؟

اما من نمیذارم اینطوری بمونه. تو هم نذار ! من نمیخوام خیانت کنم به خودم. تو هم نکن !

  • ساجده رستمی

دختران و پسران کرد

با نام تمام خنده‌های با اشکِ دختران و پسران کرد‌زبان سرپل‌ذهابمان💜

  • ساجده رستمی

نوشته ۲۳۰

نمیدونم همیشه درسته یا غلط ! اینکه من حرفام رو بدون لفافه و کنایه ، مستقیم ،خیلی خیلی مستقیم و رک به طرفم میگم.

بلد نیستم یه جوری حرفمو بزنم که طرف پیش خودش فکر کنه الان منظورش چی بود ؟اصلا منظوری داشت ؟! نمیتونم ذهن کسی رو درگیر کنم با حرفام چون همیشه منظورم شفافه.

دوست نداشته باشم میگم دوست ندارم. دوست داشته باشم میگم دوست دارم . حوصله نداشته باشم میگم حوصله ندارم نه هزارتا دلیل و بهونه‌ی دیگه. از طرف ناراحت باشم میگم فلانی ، من از تو بخاطر این حرفت و کارت ناراحتم ، همین ، نه حرف دیگه‌ای.

میدونم که شاید این حجم از مستقیم حرف زدن همیشه درست نیست . گاهی وقتا هم باید بذاری آدما حالت رو متوجه بشن . اما من بلد نیستم .

من فقط بلدم همه حرفامو بگم ، همه احساساتمو در لحظه بروز بدم و خب ، گاهی وقتا پشیمون شدم از این رفتارم .

  • ساجده رستمی

دوست‌های تکرارنشدنی من

با یه‌کمی دقت میشه متوجه شد که من از دوستام زیاد می‌نویسم جوابش هم فقط یه جمله‌اس: چون بهشون اعتقاد دارم. بعد خانواده ، دوستام ، دوستای واقعی‌ام برام توو اولویتن.  

پنجمین روز از چالشم خیلی قشنگ گذشت💚🌱

در کنار دوستایی بودم که باهاشون خودمم. خودِ خودم . راحت بلند میخندیم و از هررر دری حرف میزنیم . دوستایی که هیچوقت برام تکرار نمیشن ، تکراری نمیشن. دوستشون دارم ، خیلی خیلی زیاد. چون کنارشون راحتم.چون از جنس خودمن. من سخت‌ترین روزای زندگیمو ، روزایی که کنکور هممون رو بهم ریخته بود رو ، قشنگترین روزا رو باهاشون گذرونم. مگه میشه حالم باهاشون خوب نباشه؟ مگه میشه وقتی می‌بینمشون از ذوق جیییغ نکشم و پرواز نکنم به سمتشون . قسمت قشنگ ماجرا همینه که احساساتمون متقابله. ذوقامون متقابله. 

خب ما خیلی خوب همو میفهمیم.

از صمیمی‌ترین دوست زندگی‌ام ، عارفه،  که دیگه نگم . وقتی دلمون نمیاد از هم جدا شیم و هی حرف میزنیم.وقتی بلدیم چطور همو درک کنیم. وقتی توی چشماش نگاه میکنم رگه‌های سبزش میگه زندگی قشنگه ، میگه : ساجده راهی که میری درسته ، میگه ذوقات درسته ، میگه همیشه خندیدنات درسته و مهم نیست بقیه چی میگن. من وقتی کنار عارفه‌ام برام مهم نیست چقدر خیلیا بهم میگن این کارت اشتباس ، این مسیرت خوب نیست ، اینجا نباید می‌خندیدی. ما می‌خندیم به جهان و میگیم هر چی میخواید بگید ما برامون مهم نیست. ما راهی رو میریم که خودمون میدونیم درسته . عارفه شبیه‌ترین دختر به منه . عارفه عاشق کتابه ، عاشق تئاتره . عارفه خودشه همیشه . مهربونه.مگه میشه دختری که باهم جادوی سرمه‌ای رو کشف کردیم برام دوست داشتنی نباشه؟!

ما بدون نگرانی از قضاوت همدیگه ، همه‌ی زندگیمون رو ، مو به موش رو بهم میگیم چون عجیب درک می‌کنیم همو.

من حاضرم برای همشون علی‌الخصوص عارفه هر کاری بکنم ، و مطمئنم عکسش هم صادقه.

+حضور تک به تکشون برام نعمت بزرگیه. توی این زمان که دوست خوب و مهربون که ادم بدون دغدغه دوستشون داشته باشه و براشون هرررکاری که از دستش برمیاد انجام بده خیلی سخت پیدا میشه. 

هیچوقت هیچکس رو مثلشون پیدا نمیکنم.

#پنجمین_روز_خوشحالی 

#دیدن_دوستان_بعد_از_مدت_ها 

#دوست_داشتنی_های_من

  • ساجده رستمی

چکاوکم شاید ؟!

گرگ‌ومیش است. معروفی می‌گوید چه اهمیتی دارد ؟ سارا نوشته : اما چه اهمیتی دارد ؟ 

پنجره را باز می‌کنم ، اواسط خرداد است شاید ؛ باد خنکی می‌وزد و من می‌گویم چه اهمیتی دارد ؟ کلاغ اما ، پوزخند می‌زد و می‌گوید قار ، قار . خرافاتی نیستم! اما میدانم کلاغ نحس است . عصر آن چهارشنبه هم کلاغ‌ها به سوگ نشسته بودند ، اسب‌ها گریه می‌کردند و تمام پرستوها از نفس افتادند ، کلاغ‌ها اما می‌خواندند : قار قار

میرزاحسن می‌گوید سال بلوا تمام شد . ساعت ۶ صبح است . هر سال ، سال بلواست. دلم بلواست ، ساعدهایم بلواست ، مردمک چشمهایم بلواست. 

چه اهمیت دارد ؟

گنجشک‌ها غوغا کرده‌اند ، همان باد خنک هم کم‌کم می‌رود پیِ زندگیش . 

آفتاب بر لوستر می‌افتد ، انعکاسش را می‌فهمم.

شیر سر رفته ، با دستمال گاز را تمیز می‌کنم.

پنجره را ‌می‌بندم ، دیگر صدای هیچ پرنده‌ای نمی‌آید ، در مغزم اما چکاوکی ، چکاوک‌هایی می‌خوانند.

به راستی می‌دانستی چکاوک‌ها همیشه فقط در حال پرواز آواز می‌خوانند؟ 

چکاوکم من ، پرواز میکنم و پنجره ، بسته است.

  • ساجده رستمی

مبادا زندگی نکنی

فاطمه نوشت : من هر بار که به رگای بیرون‌زده‌ی مچ‌ دستم نگاه می‌کنم، می‌بینم درخت سبز ارزشمندی درون من زنده‌است که هشیارم می‌کنه که مبادا زندگی نکنی.

و من چقدر دوست داشتم این حرفتو💜

  • ساجده رستمی

شروع چالش ۱۰۰ روز خوشحالی

شروعِ چالش ۱۰۰ روز خوشحالی ساجده .

۳شنبه ؛ ۱۵ خرداد ۹۷

میخوام یاد بگیرم شادتر زندگی کردن رو ، حال خوب داشتن رو ، سپاس‌گزار بودن رو و اینکه زندگی چقدر میتونه قشنگ باشه اگه بخوایم.

  • ساجده رستمی

ذهنِ مثبت‌بین من !

داشتم چت‌های چند ماه پیش رو با نکی میخوندم . چقدررر غر زده بودم . چقدر نالیده بودم از غذای سلف ، از قم ، از کلاس ، از درس‌ها ، از استادا ، از جوِ کلاس و دانشکده ! چقدر از ساختمون وحشتناک اون روزای دانشکدمون براش گفتم! چقدر بهش گفته بودم بنظرت بیام داروی تهران ؟!  چقدر به سرم زد انصراف بدم . چقدر براش نوشته بودم من دارم افسرده میشم و چقدر برام نوشت صبر صبر صبر . چقدر لعنت فرستاده بودم به ناهارای دانشگاه ، به شام‌های خوابگاه . گفتم نکی مریض شدم ‌و مامان نیست که به دادم برسه، چقدر اون موقع از تنهایی خودم خوابیده بودم و وقتی بیدار شدم دیدم زندگی همونه باز! چقدر بغض کردم از نبودن اونایی که باید باشن . از کویری که توش بودم متنفر بودم .براش نوشته بودم دونه به دونه لقمه‌هایی که میخورم حالم رو بد میکنه و واقعا حالم رو بد میکردن؛ حتی یه بار توی سلف بعد اولین قاشق ، پاشدم از سلف اومدم بیرون رفتم اموزش، رفتم ستاد که من چجوری باید با کارنامه سبز جابجا کنم؟ بارها به نکی گفتم جو دانشکده به من نمیخوره و گفت باید زمان بگذره و من ؟ حتی یک صدم هم باور نمیکردم یه روزی اوضاع درست شه .فکر کردم آخرش افسردگی میگیرم و ول می‌کنم درس و آینده رو . براش نوشتم من دلتنگ همتون میشم وقتی قمم و اونم شروع میکرد به شوخی و مسخره بازی که بزرگوار ، چی میگی؟!

روزی که کارتام رو گم کردم و شبش زلزله اومد گفتم من دیگه هیچوقت پام رو قم نمیذارم ! ولی گذاشتم ، هفته‌ی بعدش و هفته‌های بعدترش.

نمیخواستم قبول کنم که قم و دانشگاهش هیچ مشکلی ندارن و مشکل ، ذهن منه که یه دیوار بلند کشیده بین چیزایی که خودم ساختم و واقعیتا. طوری که واقعیت زورش نمی‌چربه به فکرای اشتباهِ من. من که اکثراً با شرایط زود سازگار میشدم ، تبدیل به کسی شده بودم که نمیخواست سازگار شه...

زمان گذشت ، دو ماه ، سه ماه .

بابا بهم گفت : شرایط رو خودت برای خودت سخت کردی ، میتونی ازش لذت ببری ، خودت هم اینو میدونی که ناخودآگاهت پر از چیزای منفیه.

و حالا من که اینجا وایسادم ، بعد تقریباً ۸ ماه ، حاضر نیستم دانشکده دندون‌پزشکی قم رو با هیچی ، دقیقاً با هیچی عوض کنم . حالا که دو ترم گذشته فهمیدم غذای سلف اونقدرام بد نیست ، یعنی ذهنم میگه خوبه ! پس دوستش داشته باش. 

حالا فهمیدم جو دانشکدمون چقدر داره بهتر میشه و چقدر میتونه بهتر هم بشه. 

حالا می‌بینم چقدر اون صندلیای چوبیِ قدیمی رو دوست دارم ، چقدر خاطره‌انگیزن.چقدر باهاشون خندیدیم ! حیاط دانشکدمون از حیاط یه مدرسه عادی هم کوچیکتره ولی چقدر پتانسیل دوست داشته شدن رو داره وقتی بارون میزنه ، وقتی برف میاد ، وقتی اسمون ابیه . از شباش که دیگه ننویسم ، وقتی می‌مونیم برای کاری خیریه انقدر اروم و معصوم و قشنگه که تصور نمیکنی ، یا وقتی که فرداش جشن داریم چقدر حیاطمون حالش خوبه . از شب افطاری هم که دیگه ننویسم...

بیابونی که ازش متنفر بودم برام انقدر دوست داشتنی شد که من شب امتحان بیوشیمی در حالیکه هیچی نخوندم به عاطفه میگم پاشو بیا بریم بیرون ، ببین چقدر می‌چسبه قدم زدن . غروبای بیابون قشنگه ، قشنگی که باید تجربه کنی تا بفهمی. وقتی بارون میزنه انچنان سکوتی داره که حل میشی توش.

همه اینارو نوشتم که بگم ؛ همه چی به ذهنمون ، به حسمون بستگی داره . 

وقتی تو انرژی مثبت نمی‌فرستی ، انرژی مثبت هم دریافت نمی‌کنی و این طبیعیه.

نباید انتظار داشت وقتی دید مثبتی به دنیا نداری ، اون دید مثبتی به تو داشته باشه. 

همه چی به خود ِ ادم برمیگرده و من ایمان اوردم به این جمله .

پ.ن: امروز یکی از دوستان واژه‌ی "موغ" رو بکار بردن و برام خیلی جالب بود .

خوشحالم که دانشجوی دندان‌پزشکی موغ هستم😄

  • ساجده رستمی

غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

"بنام خدا"

جوجه ی بنفشی که دندان ها را پزشک شد می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
Designed By Erfan Powered by Bayan