غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

-نوشته ۱۹۸-

/ بازدید : ۴۳

به شدت خودم رو تنها حس کردم ، منی که نمیخواستم توی لحظات حساسِ افراد ،کسی احساس تنهایی کنه. میترسم از این همه تنهایی و این حجم از مسئولیت و کار.میترسم از نرسیدن به چیزایی که میخوام.قبلا نوشته بودم آدما باید پای خیلی چیزا بمونن، پای حرفایی که میزنن و قولایی که میدن و مسئولیتایی که عهده‌دار میشن! ولی کیه که بمونه پای این چیزا؟! کیه که براش مهم باشه ، دغدغه‌اش رو داشته باشه؟

آدما دیگه حتی برای دل خودشون هم کاری نمیکنن و این ترسناکه. 

نویسنده : ساجده رستمی ۵ نظر

من خودِ غم هستم !

/ بازدید : ۵۷

میگه : من غمِ بعد از نیمه شبِ همه ی جاده های جهان بودم ، راست میگه ! 

من به وقت بیست و هفتم فروردین نود و هفت ، غم نداشتم، من خودِ خودِ غم بودم که توی اتاق نیمه تاریک نشستم و غمگینم و براش هیچ دلیلی ندارم !

من امشب خودِ غمم.

پ.ن : تمام!

نویسنده : ساجده رستمی ۷ نظر

من بادبادک‌باز خالد حسینی‌ام

/ بازدید : ۳۹

من خواب دیده‌ام که همان دختربچه‌ی کوچک و ظریف با لباس قرمز و نقطه های سفیدم که دمدمای غروب با رویاهایی که بادبادک‌های رنگی شده بودند مرز ساحل و دریا را دویده‌ام. رویاها دور میشدند ، نزدیک میشدند ، محو میشدند.من خسته میشدم افتاب خسته میشد ، غروب میکردیم ، من از نفس می‌افتادم موج از نفس می‌افتاد ، از تلاش دست کشیدیم،رویاها سقوط میکردند ، دلم میلرزید ، دویدم دوباره ، دویدم . رویاهای بنفش‌ام سبزم نارنجی‌ام اوج گرفتند ، من جان گرفتم و افتاب نگرفت . شب شد ، اما شب امتداد روز بود برایم نه انتهایش! نترسیدم ، نبریدم ، من فقط دویدم و بادبادک‌ها بالاتر میرفتند و من شده بودم بادبادک‌باز خالد حسینی . رویاها به آسمان رسیدند ، بادبادک ها ستاره شدند ، ستاره‌های چشمک‌زن ، پُر بودند از فروغ ...

خسته بودم ، اما خوشحال . من رویاهایم را به آسمان رسانده بودم و آسمان یعنی وقوع یعنی خواستن یعنی امید .

و من هنوز همان دختربچه‌‌ای هستم که نگاهش به آسمان بود و در چشمهایش انعکاس ستاره‌ها را داشت . 

نویسنده : ساجده رستمی ۵ نظر

ولی ته ته‌اش فقط بابام.

/ بازدید : ۶۹

بابا همیشه حامی من بوده.محکم ، استوار ! هیچوقت نذاشته ته دلم خالی شه و حس کنم چقدر تنهام ! وقتی گریه میکنم فقط بغلم میکنه و هیچی نمیگه، فقط بغلم میکنه. بابا برام مفهوم امیده ، امیدی که همیشه قول روزای خوب رو داده و همیشه اون روزا رسیدن . 

بابا همیشه خوب زندگی کرده و من اینو میدونم، بهم یاد داده خوب زندگی کنم ، یاد داده بهترینا رو بخوام برای دیگران و خودم. بابا همیشه میگه تعادل مهمترین چیز توی زندگیه، بهم یاد داده تا جایی که میتونم افراط نداشته باشم ، تفریط نکنم ! بابا همیشه بهم میگه ازت میخوام هر اتفاقی که افتاد تو قوی باشی، نشکنی . من توی همه اتفاقای افتاده قوی نبودم ولی سعی‌ام رو کردم.بهم ایمان یاد داده و تاثیر انرژیای مثبت ما توی اتفاقات زندگی.بابا بهم یاد داد که اصالت و هویت مهمه ، خیلی مهم و من باید همیشه حفظش کنم و حفظش میکنم.

بابا هیچوقت از غماش و درداش چیزی نگفته و همیشه بهم گفته همه چی خوبه، حتی وقتایی که من میدونستم خوب نیست ، مثل همین چندوقت پیش که پاش رو جراحی کرد و من میدونستم درد داره ، چشماش میگفت ولی میگفت خوبم! میگفت‌ خوبم تا حال من بد نشه.

‌‌چند هفته پیش تصادف کرد ، من قم بودم و کسی بهم خبر نداد . چهارشنبه عصر وقتی رسیدم خونه ، همه چی ظاهرا خوب بود ولی من حس کردم،گرد غم رو حس کردم که نشسته بود روی مبلا روی تلویزیون روی میزا و صندلیا ! بهش زنگ زدم و فقط گفتم بابا کجایی؟ صداش غم داشت ، من پشت تلفن غم رو میدیدم ! وقتی گفت یه ماشین بهم ز...

تموم شدم. روشنترین نقطه زندگیم بابا بود ، اصلا تمام زندگیم بود . گریه کردم به حال زندگیم ، باید قوی می بودم و نمیشد .و خدا میدونه وقتی مردترین و استوار ترین مردِ زندگیم رو با دست و پای گچ گرفته دیدم چه حالی شدم! من قول داده بودم قوی باشم .

یادمه خوندم:"من عاشق مردانی می‌شم با صدای پدرم ، با وقار پدرم ، با بلندپروازی پدرم، با پدریِ پدرم ." یادمه بارها و بارها خوندمش و سیر نشدم از واقعیتی که توی تک به تک کلمه هاشه.

+به قول پریس: ولى ته ِ تهش فقط بابام.ته ته ته همه دوست داشتنا و لحظه ها فقط بابا.با تمام جدیتش و ابهتش.

دوستت دارم بابا. 

روزت مبارک.

نویسنده : ساجده رستمی ۶ نظر

کُردها !

/ بازدید : ۴۶

خدا میدونه وقتی می بینم یکی کُرده چه ذوووقی میکنم واسش😍

نویسنده : ساجده رستمی ۴ نظر

من اگر کتاب بودم !

/ بازدید : ۵۱

من اگه کتاب بودم قطعا "چراغها را من خاموش میکنم" زویا پیرزاد بودم .

+عادت ندارم یه کتاب رو بیشتر از یک بار بخونم اما ، این کتاب رو بارها و بارها خوندم.

نویسنده : ساجده رستمی ۴ نظر

دلتنگ رفقا

/ بازدید : ۵۹

سلیس و ساده بگم : دلم واسه همه همکلاسیام ، تک به تکشون ، دختر و پسر به شدت و به مقدار بسیار زیادی تنگ شده.

هر کدومشون به یه نوعی قشنگن برام چون اعتقاد دارم اصولا همه ادما دوست داشتنی‌ان بخاطر ویژگی های مختص خودشون . و چه خوبه که تصویر ذهنیمون بر اساس ویژگیای قشنگ و مثبتشون باشه که مثل در حال حاضر من دل براشون تنگ بشه.


نویسنده : ساجده رستمی ۵ نظر

سال ٩٦

/ بازدید : ۱۲۴

|هوالنور|

سال ٩٦ ، سال اتفاقای مهم بود برام . فروردین و اردی‌بهشت و خرداد و ۱۵ روز از تیر برام جز سخت ترین ماه های زندگیم بود . درگیر کنکور و همایش ها و کلاسا . از همایش فیزیکی که یه روز قبلش تصمیم گرفتم نرم تا همایش دینی. پر استرس و وحشتناک .این سه ماه و نصفی برام ارزشمند بود لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه اش.چون توی تمام لحظاتش آینده ام بود . ۱۵ تیر راس ساعت ۸ برای دوستای انسانی ریاضی ام استوری گذاشتم خواستم بهشون انرژی مثبت برسونم ! یادمه دو ساعت تمام ، حدود ساعت ۳-۴ عصر ۱۵تیرماه گریه کردم، اماده بودم و مطمئن به خودم ولی نگران بودم ! نگران اتفاقای نیفتاده و سفیدی مطلق. با تمام این حرفا سانس ۶-۸ رو رفتم سینما ! نهنگ عنبر دو رو دیدم و خندیدم و دیگه نگران نبودم .شد ۱۶ تیر ... راس ساعت ۸ اعلام کردن که شروع.و شروع شد ، شروع جایی که الان ایستادم .ادبیات دینی ، اجرای بند سه ،  عربی  اجرای بند ۴ ، زبان . زیست ریاضی شیمی فیزیک و تمام ! نتیجه یکسال تلاش. نتایج اولیه ، خنده بابا ، ذوق سارا ، شکر کردن مامان .انتخاب رشته ، بابا میگه نظر من رو میخوای به ترتیب نزدیکی بزن ، میگفت من ساجده رو میشناسم ، راست میگفت،منو خوب میشناخت.نظر من اما این بود بر اساس رنک ! جوگیر شدم و خاستم برم تبریز ، مشهد !

زدم تهران البرز قزوین قم و... . مسافرت تابستون و شهریوری که یک ماه نبود برام ، یه سال بود.هر یک ربع یه بار چک کردن سنجش، اون لحظاتی که حس کردیم میاد ثانیه به ثانیه چک کردیم.اومد و تمام ! قم ! گریه کردم از خوشحالی یا ناراحتی؟ نمیدونم !

اردوی به یاد ماندنی ابعلی.

روز اول دانشگاه ، غمگینی یکی دو ماه اول .خوابگاه .کلاسی که حالا وقتی به عقب برمیگردم می بینم دوسش داشتم و دارم،تک به تک همکلاسیایی که دوستشون دارم.دوستای خوابگاهی بی نظیر.برف قم و شبای امتحان .تیراندازی . خوشنویسی.کافه گردی.یکشنبه ها بیداری ساعت ۵ و ترمینال، چهارشنبه های خسته و هفتادوتن .

بزرگ شدن ، بزرگ شدن، بزرگ شدن...

خوندن کتاب بیشتر شد و بیشتر ، تا حدی که وقتی نمیخوندمشون حس میکردم یه چیزی کمه .

اتفاقای غمگینی که افتاد و منو بهم ریخت ، سانچی زلزله هواپیما...

استرس و نگرانی من برای زلزله حتی همین الان که دارم می نویسم.

و اتفاق غم انگیز و ناراحت کننده ای که سه هفته پیش افتاد ، دقیقا سه هفته پیش.

با فاکتور گرفتن از یه سری اتفاقات ناراحت کننده کوچیک ، برام سال خوبی بود . چون سال سرنوشت سازم بود دوستش دارم.

حالا که ۱۷:۴۴ دقیقه مونده به سال ۹۷ ، می بینم هیچ ناراحتی از کسی توو دلم نیست، از کسی دلخور نیستم و میتونم تمام کسایی که خواسته یا ناخواسته دلم رو شکستن و غم اوردن روی دلم رو ببخشم.اتفاق ناراحت کننده چندانی(بجز یه مورد) توی سرم نیست با در نظر گرفتن همون جمله همیشگی که زندگی بیش از زندگی زیبا نیست میریم برای سال۹۷.انشالله پر انرژی و محکم و با حال خوش💜


+نقطه سر خط .


نویسنده : ساجده رستمی ۵ نظر

ارغوان گفت : آدم ها با غم هایشان قشنگند

/ بازدید : ۵۸

میدانی،هنوز هم وقتی غمگین، ناراحت یا دلگیر میشوم یا اینکه آنچه که میخواهم نمیشود به اتاقم میروم، چراغ ها را خاموش میکنم روی تخت دراز میکشم و حجت اشرف زاده میخواند مه دخت فریبای پری‌وش تو کجایی؟

شنبه است ، غروب ! به هیچ فکر میکنم ، و هیچ شاید امید است . امید به حال خوب فرداها ، میدانم این هم میگذرد،مثل تمام روزهای بدی که گذشته.جایی خواندم که "این فقط یک روز بد است نه یک زندگی بد ".حالا که دارم می نویسم آن دختری نیستم که توی تمام عکس هایش خندیده و مِن‌بعد هم خواهد خندید .میدانم الان آن دختری نیستم که همه فکر میکنند چقدر شاد و شنگول است و غمی ندارد.ارغون میگفت : من هنوز هم اعتقاد دارم آدم ها با غم‌هایشان قشنگند !و من بی تعارف خودم را دوست دارم با همین غم های کوچک ، با گریه های ارام اخرین شنبه سال ۹۶ .

اتاق رو به تاریکی میرود و من می نویسم تا نوشته ها روشنش کنند . نوشته های گاه‌ به گاه نورند ، روشنی می بخشند به جان‌ات .دلت که روشن شد مهم نیست چقدر دنیا تاریک و تیره باشد .

آدم ها حق دارند گاهی غمگین باشند ، اشک بریزند .اصلا غم حق طبیعی همه انسان هاست . و من خوشحال‌ام که هنوز هم غمگین میشوم ، ارام ارام گریه میکنم و بعد روحم سبک میشود ، سبکبال و رها .

بارها خوانده ام و نوشته‌ام که "زندگی ، بیش از زندگی زیبا نیست" پس سخت نگیر ، بگذار موسیقی در اخرین روزهای اسفند ارامت کند . 

اتاق هنوز تاریک است ، دل من اما ، روشن . شب میرود که شب تر بشود و حجت اشرف زاده برای بار چندم هنوز میخواند و من ؟ دیگر گریه نمیکنم !


+گوش کنید_حجت اشرف زاده

نویسنده : ساجده رستمی ۸ نظر

خسته از گفتن ها

/ بازدید : ۲۸

مامان اصرار داشت سارا ماهی میخواد،بخر براش.

ماهی ها رو که انتخاب کردم فروشنده اماده اش کرد و داد دستم

با اکراه گرفتم و اصلا نگاهشون هم نکردم

با تعجب بهم نگاه کرد و گفت والا دیگه ندیدیم از ماهی بترسن . اون لحظه فقط نگاش کردم ، اومدم بگم نمیترسم ولی دلم نمیاد ، دلم نمیاد اینطوری حبس میشن .یاد صمد بهرنگی افتادم و ماهی سیاه کوچولوش. اومدم خیلی چیزا بهش بگم ولی نگفتم.یعنی میخوام بهت بگم گاهی وقتا گفتن فایده‌ای نداره.توی لحظه های خاصی از زندگی ، باید فقط سکوت کنی، چون طرف مقابل‌ات نمی فهمه چی میگی و گفتنت ارزشی نداره.

یه سری چیزا نگفته بمونن بهتره،حالا یا به دلیل اینکه خسته‌ای از گفتن و گفتن و ترجیح میدی سکوت کنی یا اینکه طرف‌ات خیلی پرته.

+این روزا خسته‌ام از گفتنا.

نویسنده : ساجده رستمی ۲ نظر
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان