ری را

عطارد.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۴ تیر ۹۹ ، ۰۶:۲۲
ساجده رستمی

صد و خورده ای روز قرنطینه

صد و خورده ای روز از قرنطینه گذشته. دلتنگ شدم. احساسات کمرنگ و پررنگ شدند. عاشق شدم. شک کردم. دور شدم و نزدیک. دوره های افسردگی داشتم. نگران شدم و نگران ام شدند. بی دلیل سرِ ناهار زیر گریه زده بودم. با عصر جدید گریه کرده بودم. با رأی طلایی آریا عظیمی نژاد گریه کرده بودم. پشت تلفن برای ب گریه کرده بودم. دلم تنگه پرتقال من خواندم. طراحی کردم. سر شام گریه کرده بودم. چند هفته هر روز هر اپیزود فرندز را دو بار دیدم. بیخیال شدم. روی پشت بام، نصفه شب بغض کرده بودم. اشتباه کردم. از اشتباهم برگشتم. خیلی وقت ها، هیچ چیز به زندگی وصلم نکرد. گاهی همه چیز به زندگی وصلم کرده بود. از دست داده بودم، به دست؟ نمیدانم آوردم یا نه. به هر چه که به ذهنت برسد چنگ زده بودم که در تاریکی غرق نشوم، گم نشوم. به گل های زرد، به دیوارهای نزدیک پارک ساعی. به او. به شب قدر. به فلیبگ. به"میگذره"هایی که نگذشت. به رقص. به کشیدن رژ لب قرمز روی لب هایم. به گل صورتی بغل موهایم. به دست هایم که اشک هایم را پاک کردند.

صد و خورده ای روز است به همه چیز و هیچ چیز چنگ میزنم که دوام بیاورم.

۲۲ خرداد ۹۹ ، ۰۵:۱۹ ۰ نظر
ساجده رستمی

می‌گفت

می‌گفت: بیا یه جور دیگه بهش نگاه کنیم. یه جوری که دلت نشکنه.

۰۶ خرداد ۹۹ ، ۲۰:۲۵ ۰ نظر
ساجده رستمی

درخت دلتنگی شده‌ام.

دیگر حساب نمی‌کنم چند روز گذشته. چه فرقی دارد؟ روزها بیشتر از همیشه کش‌ می‌آیند و عقربه های ساعت قدیمی خانه‌مان، شبیه آخرین سربازان شکست خورده یک ارتش، پایشان را روی زمین می‌کشند و راه می‌روند. احساس می‌کنم که دیگر صد و چهل و چهار کیلومتر از تو دور نیستم، انگار این فاصله ضربدر دو و یا حتی سه شده! انگار ریاضی هیچوقت دست از سرمان بر نداشته. این قرنطینه هر چه را که درست کند، کاری برای این همه دلتنگی نمیکند. حالا که دارم برایت می‌نویسم، روی پله دوم حیاط خانه‌ نشسته ام و باد می‌پیچد توی شاخ و برگ های درختِ بی قرار زیتون روبرویم؛ آرام نمیگیرد و من چقدر حالش را می‌فهمم. صدای دلتنگی درخت انجیر همسایه‌مان را می شنوم. این قرنطینه هم از من، و هم از همه عاشق‌های مهجور ماندهِ دنیا، درخت‌های بیدِ دلتنگی‌ ساخته که پای رفتن ندارند. آخ اگر بدانی چقدر دلم میخواست پرنده ی کوچکی باشم و تمام آسمان را تا تو پرواز کنم و کنار پنجره اتاقت بنشینم و فقط نگاهت کنم. آخ اگر بدانی دلتنگی ام خط سفید ممتدی در آسمان آبی این روزها شده و تا تو ادامه دارد. و من دیگر دلتنگی هایم را اشک نمی‌ریزم، دلتنگی ام می‌شود لاک قرمز روی ناخن‌هایم؛ می‌شود پانزده هزار قدم. و تو خوب می‌دانی که من اندازه هزار غروب بیروت دلم برایت تنگ است و من خوب می‌دانم که تو دلتنگی‌هایت را پُک می‌زنی و من آنقدر دورم که دیگر زورِ اشک ‌هایم به سیگارهایت نمی‌رسد و خاموششان نمی‌کند.

حالا که دیگر روزهای زیادی‌ست که از تو دور مانده‌ام، نصفه‌ نیمه ام. نیمی که اینجا دارد برایت با بغض سنگینی در گلویش می‌نویسد و نیمی که دارد با تو در خیابان‌های بی رحم آن شهر قدم می‌زند.

نیمی که هنوز زمستان مانده و‌ نیم دیگری که با تو به بهار رسیده.

عزیزِ دور من، جهان بی‌رحمیست که من این چنین نصفه نیمه، با حجم عظیمی از دلتنگی، پشت پنجره اتاقم نشسته ام و در سرم، با تو در جهان زیبای دیگری گم میشوم.

۱۶ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۸:۵۲ ۳ نظر
ساجده رستمی

قار قار

صبح، صدای قار قار کلاغ.

۰۱ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۵:۵۳ ۰ نظر
ساجده رستمی

رد پای آبی

چایی شیرین میخوام و پنیر یا مربا و کره و برنامه ۹ صبح خاله شادونه.
بستنی توپی میخوام.
دلم اون برنامه خرسای مهربون رو میخواد که روی شکم هر کدومشون یه شکلی بود. دلم کارتون اون دختر توت فرنگی رو میخواد. دلم رد پای آبی توی شبکه دو رو میخواد که یه آقاهه با لباس سبز راه راه، که سگ آبی کنارش بود و هی میپرسید که سگ آبی کجااااست بچه ها؟ دوست دارم بگردم دنبال سگ آبی. دوست دارم دغدغه ام گم شدن رد پای آبی باشه. نه گم شدن خودم و زندگی و آدما.
دلم اون ساندیسای مسخره بی مزه رو میخواد که من همون موقع هم عاشق سیب موزش بودم. دلم کیف چرخ دار باربی میخواد. دلم میخواد بشینم شونصد بار سیندرلا ببینم. چهارصد بار سفیدبرفی. هزار بار زندگی امپراطوزی کوزکو. بی نهایت بار شرک ببینم. دلم میخواد دغدغه ام پلی نشدن سی دی کارتون مورد علاقه ام باشه. دلم هایدی میخواد. دلم میخواد با متکاها برای خودم خونه درست کنم و فکر کنم دنیا همینقدر کوچیکه. دلم یخمک نارنجی و صورتی و زرشکی میخواد. دلم میخواد اون کارتون دوازده شاهزاده رقصان رو ببینم و تا روزها بعد فکر کنم منم یکی از اونام و برقصم. دلم میخواد هنوز توی جی تی ای زندگی کنم. توی سیمز آدم بسازم و توی تیکن دکمه های دسته آتاری رو الکی فشار بدم. دلم میخواد راپونزل و قلم جادویی ببینم با دوبله فارسی. دلم ذوق میخواد. یه ذوق واقعی. در حد ذوقای شب قبل مسافرت. دلم میخواد ترس‌هام در حد آهنگ خونه مادربزرگه و پخش نشدن فیلم مسافران و ساختمان پزشکان و ... باشه. دلم یه حیاط پر برف می‌خواد. دلم میخواد باز بخونم باز باران با ترانه. با گوهرهای فراوان. دلم میخواد روزایی باشه که صد بار در طول اون روز بشنوم: گلوری انترتینمنت تقدیم میکند، سرپرست گویندگان: مهرداد رئیسی...

۲۱ فروردين ۹۹ ، ۱۴:۰۴ ۴ نظر
ساجده رستمی

آهااای چنارها

مرد-(حرف‌هایش تمام شده. مضطرب ایستاده. کتش را روی دست هایش جابجا می‌کند.)

زن-حالا برگشتی که چی بشه؟ (صدایش بلندتر می‌شود) آدمی که رفته، رفته. همینقدر ساده. تو کجا بودی (بغض، صدایش را می‌لرزاند) اون شبی که من فکر می‌کردم خونه‌ی دستای من، جیب اون بارونی کاراملی اته و وقتی از روی چوب لباسی برش داشتی و تا نزده گذاشتیش توی اون چمدون، گفتم آواره شدم. تو رفتی. صد بار توی سرت، چمدونات رو بسته بودی و رفته بودی. وقتی که دیگه نمیومدی کنارم توی بالکن(به یک گوشه خانه اشاره می‌کند) وایسی و به اون آقایی که میومد تو کوچه و آکاردئون میزد گوش بدی، رفته بودی. وقتی دیگه ولیعصر رو باهام قدم نزدی و بلند بلند نخوندی(صدایش را بالاتر می‌برد): آآآهای چنااارهای خسته، آن بالا لیوان‌هایتان را به هم بزنید و عاشق شوید؛ رفته بودی عزیز من. حالا دیگه دلم به چی خوش باشه؟(سرش را بالا می‌گیرد که اشک هایش از چشم‌هایش سر نخورد) دلم به این خوش باشه که بعد دو هفته برگشتی و میخوای از نو بسازی همه چیز رو؟ چیزی مونده که بخوای بسازیش؟

مرد-(صدایش ضعیف و شکسته است) اما تو همیشه...

زن-(کلافه)من همیشه چی؟ همیشه کوتاه میومدم؟ همیشه می‌بخشیدم؟ دیگه نمیتونم. آدم یه وقتایی، با اینکه سختشه، ولی از کسی که دوستش داره می‌گذره که بتونه خودش رو ببخشه(اشک هایش روی گونه هایش میریزد) میخوام خودم رو ببخشم که انقدر بخاطر دوست داشتن کسی که یه روزی جا  زد از زندگیش، از خودم گذشتم.(روی کاناپه سفید می‌نشیند، خم می شود، برای چند ثانیه صورتش را با دست‌هایش می‌پوشاند و بعد به جای نامعلومی از خانه کم نورش نگاه می‌کند، دیگر گریه نمی‌کند) دوستت دارم، ولی خسته‌ام. برای همیشه خسته‌ام. همین.

مرد-(دیگر نمیداند کجای دنیای او ایستاده)

۱۵ فروردين ۹۹ ، ۱۹:۵۰ ۰ نظر
ساجده رستمی

من مانده‌ام مهجور

باید همان روز که بعدِ دانشگاه توی پارک روی چمن ها دراز کشیده بودیم و آسمان آبیِ یکدست بود و من با دستم اَبر می‌کشیدم و تو خندیدی و پرسیدی«اگه گفتی اینی که می‌کشم چیه؟» می‌فهمیدم تو فکر پروازی و من فکرم پرواز است؛ پرواز کنار تو. باید روزِ قبل رفتنت، از دست‌های مضطرب قفل شده ات روی میز آن کافه لعنتی، می‌فهمیدم که دیگر سهم من نیستی. حالا دیگر خوب می‌دانم غمگین‌ترین نقطه جهانِ کوچک من کجاست؛ فرودگاه امام خمینی، وقتی که پرواز تو را اعلام کردند و من جایی دورتر از گیت، دورتر از تمام آن‌هایی که بدرقه‌ات می‌کنند، جایی دورتر از دنیایت و ذهنت ایستاده‌ام و آن شعرِ سعدی را زندگی می‌کنم که می‌گوید: "من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او". طاقت ندارم ببینم دور می‌شوی و گم می‌شوی توی جمعیت، دلم می‌خواهد اخرین تصویری که ازت می‌ماند، نزدیک‌تر باشد. کیف‌ام را روی شانه‌ام جابجا می‌کنم و زودتر از تو می‌روم. حالا که توی ماشین نشسته‌ام، هنوز گریه نکرده‌ام، هنوز قوی مانده‌ام. فکر می‌کردم رانندگی که کنم بهتر می‌شوم. نشدم. فکر می‌کردم تو را در جیغ‌هایم توی تونل گم می‌کنم. گم نکردم. فکر کردم تو را شبیه نور لامپ‌های وسط اتوبان توی تاریکی شب پشت سر می‌گذارم. نگذاشتم. فکر کردم آفتاب که بزند،  شبیه شب قبل، حل می‌شوی در طلوع. نشدی. و حالا که پشت میز ناهارخوری آشپزخانه‌ام نشسته ام، می‌شکنم و فکر می‌کنم که با اشک‌هایم سُر میخوری روی گونه هایم و می‌روی. نرفتی. در من هنوز، بعد از این همه سال، هیچ هواپیمایی نپریده که دورت کند.

۰۴ فروردين ۹۹ ، ۱۸:۱۳ ۰ نظر
ساجده رستمی

سال ۹۸.

نوشته ۳۰۳ام وبلاگ. کمتر از ۲۴ ساعت مانده به سال ۱۳۹۹.

حس‌های عجیب. آدم‌های عجیب‌تر. شروع سال و تولدش. جایی که هزار بار توی فیلم تولدش، وقتی به آن رسیده ام، فیلم را به عقب برگردانده‌ام و بارها و بارها نگاهش کرده‌ام که پسربچه تخسی با پیراهن سفید قشنگش و آن شلوار سورمه‌ایش شیطنت وار می‌خندد. یک روز از همین سال لعنتی، صوفیا رفت و بعد از آن دیگر هیچوقت ندیدمش. صدایش هنوز توی راهروی خوابگاه جا مانده. هنوز مزه آن شربت لیموعسلی که وقتی فکر کردم دارم می‌میرم و برایم درست کرد و خوابیدم و خوب شده بودم توی دهانم است."از آدم‌ها جز مهربانی هیچ نمی‌ماند برایم." از این سال لعنتی پیتزا مگاهای زیادی ماند. بیشتر از تمام سال‌های قبل. کافه رفتن های تنهایی ام ماند. بوی شربت بهار نارنج و نسترن و صدای برخورد قاشق به کناره های لیوان؛ دیین دینگ. برایم نوشته «من بی‌نظیرم» کف دستم با آن خودکار صورتی سرِ نمیدانم کدام کلاس ماند.نمیدانم کدام روز کدام ماه بود که جلوی بچه ها ذرت مکزیکی می‌خوردم و با غم روی دلم گریه می‌کردم. برایم یک شب عجیب ماند که قرار بود ستاره ها را رصد کنیم ولی هوا بارانی بود و نشد. و من ماه‌ها بعدش به آسمان پشت سر یکی نگاه کرده بودم و ستاره های زیادی را دیده بودم. برایم شبیه هر سال تولدهای زیادی ماند. تولد خودم. عجیب ترین تولدم. کافه بهشت. برایم آن عکس پای دیوار و جمله بهرام رادان توی پل چوبی ماند"عشق یعنی حالت خوب باشه". برایم بیمارستان خاتم ماند سه روز قبل از امتحان باکتری. هنوز صدای غم‌انگیز خودم توی گوشم است که توی استودیو می‌خواندم: "در من شهری دور افتاده است که طوفان تمام کابل‌های برقش را قطع کرده" دروغ نمی‌گفتم. برایم آشنایی با آدم های عجیب ماند. خیابان انقلاب و کافه نشین و کافه سارا و آن کافه تاریک لعنتی که اسمش یادم نمی‌آید و ویتر آن شبنم بود ماند. دیگر هیچوقت شبیه آن عکسِ خر تیتاپ خورده ام توی عکس‌ها نخندیدم. برایم دو روز کلاس آناتومی کاشانی ماند و حس اعتمادبنفسش. هنوز چشم های آن سگ آرام توی پارک جمشیدیه را یادم نرفته. اصفهان ماند و عشقی که به آن مغازها ها و پیاده رو های اطراف کلیسای ونک داشتم. نوشته روی دیواری ماند که"شما اینجا فرشته می‌شوید" و من هیچ جای زندگی ام فرشته نشدم. همیشه نیرویی مخالف مرا به سمت چیزهایی که نباید، می‌برد. سی‌سه‌پل در روز ماند و شب. میدان امام ماند و گرمایش. حس ورود به بخش ماند. استرس‌های اول رادیو که حالا برایم راحت‌ترین است. استرس پروتز کامل ماند. کافه اسمایلِ دانشکده‌مان ماند که نمیدانم چه شد. برایم کهک رفتن های زیادی ماند. بوی کباب؛ کباب بدون نان. درد مانده از خوردن توپ به پاهایم. طوفان ماند. آب بازی ماند. دهکده صبا ماند. حلیم آن صبح دانشکده ماند. دعای سی مهر‌ام ماند که کاش باران ببارد و بعد مدت‌ها، سی ام مهر نود و هشت، وقتی توی بخش رادیو بودم بوی زمین باران خورده را حس کردم، بیرون رفتم و باران می‌بارید. برایم کیان ماند، آن پسر پنج شش ساله ای که توی آن پارک لعنتی،مرا تاب می‌داد. آن پارک لعنتی در شب ماند. شبی که همه چیز خراب شد. شبی که از ناراحتی توی خیابان یاسمن عق می‌زدم. شبی که دوست داشتم همانجا بمیرم. شبی که روزهای بعدش دیگر شاد نبودم. توی کلاس جلوی چشم آدمی که سرد نگاهم میکرد گریه کرده بودم. جلوی منشی بخش تشخیص گریه کرده بودم. توی حیاط گریه کرده بودم. توی سرویس گریه کرده بودم. روی پشت بام دانشکده جیغ زده بودم و گفته بودم خدایا چرا؟ میدانم آن روزها غمگین ترین دختر دنیا بودم.من که روزی نزدیک غروب نوشته بودم شروع شد، دیگر امیدی نداشتم. برایم بارانی قرمز خیسم ماند، وقتی سرکلاس نرفتم و یک ساعت روی نرده های جلوی ورودی دانشکده نشسته بودم و فاطمه زهرا ازم عکس گرفته بود. برایم اتفاقی دیدن مانده بود. ردهای عجیبی که خودم میدانم چیست مانده. برایم نوشتن توی آن دفتر سیاه رنگ چاشتینو ماند. و آن برگه سبز رنگ روی دیوار چاشتینو که رویش نوشته بودند"شام آخرمون" برایم ردولوت ماند. و آش ها و حلیم های برکت شب امتحان جراحی. برایم رقصیدن توی راهرو ماند وقتی که دیگر بریده بودم از امتحانات. برایم تجربه اولین اسکیپ روم ماند و سی‌تیرِ لعنتیِ خوشمزه.برایم اولین ترمیم ماند.بعد... یکهو همه چیز ترسناک شد. نزدیک سی روز می شود که دیگر برایم چیزی نمانده. که آدمِ عجیبی شده ام. و برایم دارم چه غلطی می‌کنم ماند. و fleabag، fleabgعزیزم. همین. حالا دیگر برایم هیچ نمانده. جز نیمچه امیدی برای زنده ماندن.

تمام.

۲۹ اسفند ۹۸ ، ۱۷:۱۲ ۰ نظر
ساجده رستمی

دور.

آنقدر دوری و دور ام که دیگر زورِ اشک‌هایم به سیگارهایت نمی‌رسد و خاموش‌شان نمیکند.

۲۶ اسفند ۹۸ ، ۰۵:۳۹ ۰ نظر
ساجده رستمی