مه است

مِه است،در ارتفاعاتِ روزهای بی‌تو، نبودن‌ات مه غلیظی است در جاده‌ی کوچک زندگیِ من.

به اسب‌های کنار جاده که نگاه می‌کنم،توی دلم شمس لنگرودی میخوانم: "تو آب شده‌ای،در اندوه اسب‌ها،دلتنگی دره‌ها،قطرات شبنم.مه نمی‌گذارد که ببینمت" بعد بلند تکرار می‌کنم: تو آب شده‌ای در اندوه اسب ها. و این من هستم در میان دشت‌های پر از شیهه‌ که تو را می‌خواهم.

گاهی مثل همین الان باران میزند و راستش را بخواهی هیچ نمی‌بینم و از پشتِ گریه شیشه جلویی ماشین،غیرمنطقی ادامه می‌دهم،غیرمنطقی حرف می‌زنم،بعد نفس‌ام انگار شرجی شمال است،جانم رامی‌گیرد،نای حرف زدن نمی‌گذارد و حرف‌هایم از گونه هایم می‌چکد.

اما باید حواسم به جاده باشد،پیچ‌های خطرناکی دارد،پیچ‌هایش،خاطراتت هستند،اگر بخواهم ردشان نکنم،ادامه‌یشان دهم،پرت می‌شوم در دره‌ای خوفناک.

آینده گنگ است بی تو ، با مه نبودنت.

بیا،بیا و دستِ این ابرهای سرکش را بگیر که آوار شده‌اند روی زندگی‌ام و با خودت ببرشان آن بالاها تا باران بزند، و تو بازگرد به من،بگذار باران بزند و تو باشی، نه هاله‌ای از خاطراتت...

  • ساجده رستمی

او معجزه تمام زندگی ام بود


چراغ قرمز شد.

٢٠٠؛ذهنم از هیاهو خالی میشود.به روبرو خیره‌ام.من از این ماشین‌ها،از این چهارراه،از این چراغ‌قرمز،از پسرک گل‌فروش دورتر و دورتر می‌شوم و به تو،به سال‌ها پیش نزدیک‌تر می‌شوم.


۱۶۹؛به روز‌هایی که یادم دادی بی‌پروا روی لبه جدول‌ها راه بروم و نگران حرف‌ها،نگاه‌ها و پچ‌پچ‌ها نباشم.


۱۴۸؛به روزی که بلندْ بلند فاصله‌ ونک تا پارک ساعی را رادیوچهرازی می‌خواندیم: "اما دنیای دیوونه‌ها از همه قشنگ‌تره!"


۱۱۰؛به روزی که یادم دادی محبت چقدر ساده است، وقتی پله‌های بیمارستان محک را با خوشحالیِ محزونی بالا می‌رفتیم.


۸۳؛به غروبی که گریه امانم را بریده بود و تو برایم فقط یک جمله نوشتی: و سوگند به امید ... و من نوشتمت: سوگند به تویی که مفهوم امیدی...


۵۲؛به روزی که تمام پول‌های پس‌انداز یک‌ماهمان را دادیم و ۲۰۰ شاخه گل‌رز خریدیم و کنار میدان ولیعصر ایستادیم و رهگذرها را شاد کردیم، آن روز یادم دادی رسالت این دنیا اگر گاهی غمگین کردن است، رسالت ما لبخند زدن و لبخند هدیه دادن است.


۲۶؛به روزهایی که بارها زمزمه کردی: "دوست داشتن آدم‌ها یا چیزها،همیشه به معنای به‌دست آوردنشان نیست"یادم دادی رها دوست بدارم حتی اگر سهمِ من نباشد.


۰؛چراغ سبز شد، حرکت می‌کنم. یادم باشد اگر روزی دیدمت بهت بگویم:دوستت دارم بی آنکه داشته باشمت ، بگویم : تو معجزه‌ی تمام زندگی‌ام بودی.

  • ساجده رستمی

بی‌قراری‌های لیلا

|بی قراری هایِ لیلا| 


نیمه‌های شب است،شبِ تولدت،اواسط مرداد ماه.برایت نوشتم:سلام،تولدت مبارک؛اما تو بخوان:دوستت دارم، دوستت دارم که بعد از این همه سال، روز تولدت را، بوی عطرت را،سردی روکش روانویس طلایی‌‌ات را،صدای زنگ گوشی‌ات را،خوب یادم مانده.

نوشتم:آروزی بهترین‌ها؛تو اما بخوان:تمام این بی‌خوابی‌های شبانه،این هجومِ اسب‌های سرکش به ذهنم که در شیهه‌هایشان نام تو را می‌شنوم،این شبیخونِ بی‌رحم یادت،بی آن‌که داشته باشمت غمگین‌ام می‌کند،در هم‌ام می‌شکند و تو نیستی تا تکه‌های مرا که در تاریکی شب مثل اشک‌ می‌درخشند،به هم،به خودت وصل دهی!

یادت هست؟آن روز عصر سینما چارسو،لیلا حاتمی به دخترش گفت: "عشق اول همه آدما یه ستاره‌ی پرنور میشه توو آسمون" ؛هر شب به آسمان نگاه می‌کنم،تو تنها ستاره‌ی پر نور تمام این کهکشانی.

میدانی هنوز هم شب‌ها،بالای پل‌های عابر می‌روم،زل میزنم به نورِ چراغ ماشین‌ها،به آدم‌های این شهر که تو را ندارند و بعد فکر می‌کنم که خب،من هم ندارمت،ولی چه اهمیتی دارد؟ همین خوشحالی و خوشبختی‌ات را می‌خواستم دیگر...

راستش،می‌گویم:فراموشت کرده‌ام.اما شب که می‌شود،وقتی دراز می‌کشم و به سقف نگاه می‌کنم،زندگی هیچ می‌شود!هیچ،بجز تو! و من لیلی‌ای می‌شوم که تو مجنونم نیستی ...

بگذریم! آمده‌ بودم بنویسمت تا این همه دلتنگی اشک نشود،سیل نشود که ویرانت کند،که ویرانم کند.


  • ساجده رستمی

این دنیای تاریک بدون تو

اگه داری میری، پشت سرت دنیا رو خاموش کن. 

بذار تاریکی چیره بشه به این شهری که دیگه تو رو نداره.

قبلاً نوشته بودم: نوشته‌ها نورند. حالا می‌نویسم: نوشته‌ها نورند، تو نور بودی، تو نور بودی، تو نور بودی.

میدونی؛ از نبودنت، از تاریکیِ جهانِ بی‌تو، غمگین نمی‌مونم، اما خب، گاهی وقتا که بهت فکر می‌کنم، قهوه سرد میشه ،یادم میره باید شکر بزنم و نمی‌زنم، تلخ میشه و خب انگار قهوه‌ی تلخی که سرد شده جز غم‌های عالمه.

داشتم رگِ خواب شجریان رو گوش می‌دادم، توی بیشتر لحظه‌های احساسی زندگیم این آهنگ ضمیمه بوده انگار، ولی خب هیچ‌وقت تکراری نمیشه، مثل تو.

مسافرتم؛ اینجا شب‌هاش خیلی قشنگه، مثل روز نیست که خورشید بتابه به کله‌ات و همه فکرات بپره! اینجا شب‌هاش میشه فکر کرد، به تو ...

اینجا زندگی همیشه جریان داره و پُره از آدمایی که تو رو ندارن، البته که منم ندارمت، تنها فرق‌ام اینه که من می‌شناسمت و اونا نه.

دیروز نتیجه کنکور اومد، خیلی‌ها رو غمگین کرد، انگار رسالت‌اش هم همینه! ولی خب مگه خوشبختی آدم به این چیزاست؟!

میدونم و میدونی نیست!

اما دونستن ما اهمیتی نداره؛ مثل خیلی وقتای دیگه که دونستن تو و من اهمیتی نداشته.

این روزا وضع اینجا میدونی من رو یاد چی می‌ندازه؟ فکر نکنم بدونی، مثل خیلی چیزهای دیگه که هست و باید بدونی اما نمیدونی!

خودم میگم بهت، یاد کتاب کوری! خاموشی سفید.

آخه میدونی دلار گرون شد و مردم دیگه همو دوست ندارن و دروغ میگن و ...

بگذریم!

رفتی... شاید واسه همینه دنیا تاریکه.

من و تو انگار مصداق این شعر فروغیم:

چراغ‌های رابطه تاریک‌اند...

میدونی، انگار تو پرواز رو به خاطر سپردی و من؟ اینکه پرده مردنی‌ست رو خوب یادم موند!

  • ساجده رستمی

سالیان بعد؛ تو برف بودی!

شاید سال‌ها بعد،در یک صبحِ جمعه زمستانی،که آفتاب می‌تابد و برف‌های شب قبل را آب می‌کند؛ و من صورتم از سرما سرخ شده ، شال‌گردنم را تا زیر چشم‌هایم بالا می‌کشم و به حرف سیما،همسایه کناریمان فکر می‌کنم که دیروز می‌گفت: فردا صبح ساعت ۷ بازارمیوه‌تره‌بار ، بار جدید می‌آورد ، وقت کردی سر بزن.

و من به این بهانه،بیرون زده‌ام تا به خیلی چیز‌ها فکر کنم و آبی پررنگ آسمان، قلب‌ام را آبی کند؛ مگرنه این‌که سهراب می‌گفت: قلب حقیقت آبی است؟

هوا خیلی سرد است؛سرمایش،من را یاد اولین اردوی دانشجوییمان می‌اندازد؛وقتی با دوست جدیدم کاپشن‌های سبزمان را می‌پوشیدیم و نصفه‌های شب بیرون می‌زدیم و از سرما می‌لرزیدیم ولی تا دمدم‌های صبح حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم.خوب یادم است از آنجا به بعد بود که سرما و زمستان را دوست داشتم.

چندسال پیش بود؟دوازده یا سیزده؟!

در کیف چرم مشکی‌ام دنبال کلید در می‌گردم و در ذهن‌ام دنبال خاطره‌ها و آدم‌ها.

کلافه می‌شوم؛نه کلید را پیدا می‌کنم و نه اسم آدم‌ها را یادم می‌آید.

سرم را بالا می‌گیرم و آن‌طرف خیابان را نگاه می‌کنم؛خلوت است و بجز یک نفر،کس دیگری را نمی‌بینم.

خیلی دوست دارم بدانم کدام دیوانه‌ای است که ساعت ۷ صبح جمعه بیرون زده تا قلب حقیقتش را از آسمان،آبی کند؟

نگاه‌اش می‌کنم؛می‌ایستد؛به فکر خودم می‌خندم که می‌گوید: چقدر شبیه یکی از آدم‌های خاطراتت است! کسی که روزی دوستش داشتی!

نگاه‌ام می‌کند.نمی‌خندم؛فکرم درست می‌گوید.

مرا شناخته؛از چشم‌هایم که فقط پیداست مرا شناخته!

یاد نوشته‌ی سالیان پیش‌ام می‌افتم که : چشم‌ها؛این چشم‌های لعنتی هیچوقت تغییر نمی‌کنند.

دستم را در جیب پالتویم می‌برم،صدای کلید‌ها می‌آید،درشان می‌آورم؛می‌چرخم و کلید را در قفل در می‌اندازم،برمی‌گردم، دارد دور می‌شود،به سرعت زندگی، دورتر و دورتر...

دکمه آسانسور را زده‌ام؛ خودم را می‌بینم که وسط پذیرایی ایستاده‌ام، پنجره را باز می‌کنم و دیگر نمی‌بینمش.

خودم را می‌بینم که بعد از سال‌ها ، غزال بی‌قرار ذهن را باز کرده‌ام و دستانم دارد تایپ می‌کند:

دیشب برف سنگینی آمد،امروز صبح آفتاب تمامش را از بین برد،تو برف بودی! تو راه خودت را می‌روی،من راه خودم را می‌روم و چقدر زندگی عجیب است...


پ.ن:این متن رو امروز نوشتم و حقیقتاً حس می‌کنم دارم ذهنم رو برای شروع یک داستان آماده می‌کنم؛امیدوارم از پس‌اش بربیام!

  • ساجده رستمی

یه جور نگاه کنیم که اشکت در نیاد!

نمیدانی ، نمیدانی چه‌قدر غمگین‌‌ام وقتی بلند گریه می‌کنم . 

وقتی در طول روز سه بار یا شاید هم چهار بار به هق‌هق می‌رسم و آرام نمی‌شوم.

نمیدانی مثل لیوان‌های مورد علاقه‌ی مامان چقدر شکننده شده‌ام ، چقدر حساس شده‌ام .

گفتم آدم غم‌هایش را که می‌نویسد سبک می‌شود انگار . غم امروز من انقدر سنگین بود که نتوانستم بنویسم‌اش.

من غم امروز را فقط گریه کردم ؛ چون هیچ کاری از دستم بر نیامد ، چون گاهی هر چقدر که تو تلاش کنی ، نمی‌شود که نمی‌شود.

پیام ارغوان را بارها می‌خوانم : بیا یه جور دیگه بهش نگاه کنیم،یه جور خاص ، یه جوری که فقط مدل تو باشه،یه جوری که دلت نسوزه، اشکت در نیاد ، اونقدی که برای بقیه لبخندت و موفقیتت و مهربونی‌ات مهمه ، این چیزا مهم نیست.

آرام می‌شوم. 

زندگی بدون توجه به این گریه‌ها ، غم‌ها ، حساسیت‌ها راه خودش را می‌رود و ما فقط اشتباهی خودمان را ، عزیزانمان را آزار می‌دهیم.

گاهی که هیچ کاری از دستت برنمی‌آید باید بگذاری و بگذری ؛ به امید آن روز که همه چیز درست شود و یا فراموش!

+همان حرف آناگاوالدا: یک بار باید برای همه چیز گریه کرد و ...

+چقدر مه‌لقا با این اهنگ حالم رو خوب کرد.

  • ساجده رستمی

نگاهت میکنم ؛ عمیق .

پرواز داشتی،امروز ؛پرواز شماره ۸۷۴ .از یک ماه پیش، دو ماه ، یا شاید هم از همان اول می‌دانستم.

یک پلک زدن کافی بود تا اشک‌هایم جاری شوند و دل‌ات بلرزد و نروی.

پلک نزدم ؛ نگاهت کردم ، عمیق.

پرواز داشتی ، به مقصد هر کجا ، چه فرقی می‌کند ؟ به مقصد رفتن . 

هواپیمایت پرید .

نیمه‌های شب است ؛ خانه از نبودنت تاریک است و هیچ شمعی دیگر این زندگی را روشن نمی‌کند، شب شعله‌ور شده و سیاهی‌اش مرا به آتش کشیده.

رادیو را روشن می‌کنم، صدای علیرضا قربانی را خوب می‌شناسم ، صدایش ، کلماتش بوی رفتن دارد ، بوی غم ، بوی جدایی .

میخواند:

'نه می‌گویی نه می‌دانم،کجا ماندم ، کجا هستی؟'

تو را ، خودم را گم کردم. نمیدانم کجای جهانی الان ؟ من از تمام وین ، فقط اسمش را بلدم. نمیدانم خیابان‌هایش چه شکلی است و نمیدانم چند نفر را از آدم‌هایی مثل من گرفته. نمیدانم کجای این بی‌کران ایستاده‌ای و نمیدانم مرا که این سر دنیا نشسته‌ام و به صدای جاروی رفتگر گوش می‌دهم روزی فراموش می‌کنی یا نه .

+بی مخاطب است!

  • ساجده رستمی

چُم

حوصله ندارم. 

نه حوصله حرف زدن نه چت کردن. 

حوصله خودمم ندارم حتی.

به محض پیام اومدن توی اینستا یا تلگرام Off میشم ، مگه اینکه شخص خاصی باشه که بخوام باهاش حرف بزنم و یکی دو نفر هم نیستن بیشتر.

آهنگایی رو گوش میدم که نمی‌فهمم،حتی یک کلمه اش رو.

نمی‌فهمم و فهمیده نمیشم متقابلاً.

دو هفته از تعطیلات میگذره و روز به روز بی حوصله‌تر میشم.

گفتم تاریخ امامت که تموم شه میرم که خوشحال باشم ، بی حوصله شدم و برای رفعش هر کاری که بگی کردم. جاهایی که دوست داشتمو با آدمای که دوست داشتم رفتم.رفتم خرید .رقصیدم. سیامک عباسی و گلاب ‌و رستاک و مورد علاقه ها رو گوش دادم.دورم رو خلوت کردم ، شلوغ کردم و فایده نداشته.

از یه جایی به بعد دیگه هیچ کاری نکردم.در طول روز ۱ ساعت بیدار بودم و دوساعت میخوابیدم. یه مسافرت ده روزه که پیشنهاد شد رو پیچوندم. وسط ماه اینده هم یه سفر یه هفته ایه که نمیدونم حالش رو دارم یا نه. با فاصله دو سه هفته هم یه مسافرت۱۶-۱۷ روزه اس که بهش فکر میکنم خسته میشم از الان.

هی میخوام برم عشقم رو، تکواندو رو ادامه بدم و حال ندارم و هی میندازم فردا.

کتابخونه ام پر از نخونده ها و نیمه خونده هاست. از کل دو هفته امروز ۲۰ صفحه خاما خوندم و از کل فیلمای ندیده یکی دو قسمت فرندز دیدم و بارها در دنیای تو ساعت چند است رو .

انقدر دیدمش که دیالوگاشو حفظم!

همیشه حواسم پرت بود، اما نه از تو همیشه حواسم جمع تو بود گلی؛ اسم تو آرومم می‌کرد. تو الف بودی من ی، گیله‌گل ابتهاج، فرهاد یروان.

سلیقه‌ی تو رو یادمه. هر چی تو دوست داشتی رو دوست داشتم.

اون روزو یادمه که خانم معلم پرسید «هر کی از یه چی توی زمستون خوشش میاد.» من گفتم از تعطیلی مدرسه به‌خاطر برف. تو گفتی از بوی پوست پرتقال سوخته روی بخاری وسط روز برفی؛ می‌دونستم تو یه چیزی می‌گی که شبیه بقیه نیست. تو فرق داشتی گلی...


اصلا دیگه حال و حوصله بحث ندارم و حق با همه هست.

الانم برام مهم نیست چقدر متن شلخته اس و فاصله ها و علائم اشتباهه.هر چند کلاً در بند این جور چیزا نبودم زیاد؛ولی خب الان اصلا مهم نیست که به باشه یا ب .نقطه باشه یا ویرگول.


فلسفه چُم:

چُم یه واژه ی کرمانیه. و بستگی داره کجا و چطور استفاده ش کنید. از اون چیزای کاربردیه قشنگ. میتونه معنی " نمیدونم" بده. میتونه " سر در نمیارم از این قضیه" باشه. میتونه "ب من چ" باشه. میتونه "ولم کن" باشه. میتونه "سردرگمم" باشه. میفهمید چی میگم؟: )) کلا هرجا نمیدونید چی بگید یا چیکار کنید "چُم".


خیلی خوبه لامصب. باید ثبت جهانی بشه ب نظرم.

  • ساجده رستمی

آدمی که نمی‌نوشت

این قابلیت جدید اینستاگرام(پرسش و پاسخ‌) جالبه ، باعث میشه آدما با هم حرف بزنن. هر چند دیگه خیلیامون حال و حوصله حرف زدن نداریم.

یکی از سید پرسیده بود :نویسنده نمی‌شدی چه می‌کردی مرکبیان ؟ 

سید قشنگ‌ترین و در عین حال غم‌انگیزترین جواب رو داده بود.

نوشته بود:"آدمی که نمی‌نوشت"

آدمی که نمی‌نوشت...

  • ساجده رستمی

دست‌هایت را دارم هنوز!

دست‌هایت را می‌گیرم، در فصل رسیدن انگورها. در فصل عطرِ زردآلو‌ها. دست‌هایت را می‌گیرم که با هم گرمای تابستان را، بی‌محابا تابیدن آفتاب ظهر را، کوچه‌های پر از پیچک شهر را رد کنیم. دست‌هایت را روی میز‌های چوبی در کافه‌نشینی‌های غروب‌های ولیعصر می‌گیرم.

 به پاییز رسیده‌ایم. دست‌هایت را می‌گیرم تا با مهرمان مهر را رد کنیم، دست‌هایت را می‌گیرم تا دلت در غروب‌ یک عصر پاییزی نگیرد.

دست‌هایت را که می‌گیرم انگار تمام دلخوشی‌های دنیا را دارم وقتِ اذان مغرب ‌و زنگ تعطیلی مدرسه‌ها و دختربچه‌هایی که با مقنعه‌های سفید و کوله‌های رنگیشان می‌دوند.

به زمستان رسیده‌ایم، دست‌هایت را دارم هنوز. برف می‌بارد و سرد است، خیلی سرد است. دلمان اما به هم، به چشم‌های همدیگر گرمِ گرم است.

بوی عید می‌آید. غلغله است. دور میدان، روبروی همان بستنی فروشی که عاشق معجون‌هایش بودیم، گل‌فروش‌ها، گل‌های بنفش و سبز و صورتی و نارنجی‌شان را در سطل‌های رنگی چیده‌اند و به رویت لبخند می‌زنند. با هم به کنار گل‌ها می‌رویم و همان عکس،همان ترکیب قشنگِ همیشگی کفش‌ها و گل‌ها کنار هم.

در اینستاگرام عکس را پست می‌کنم و می‌نویسم هیچ ناراحتی از هیچکس در دلم نیست.

دو روز مانده به بهار و حال همه خوب است.

دستهایت را دارم. به بهار رسیده‌ایم.

میدانی؟ انتهای تمام قصه‌های خوب ، بهار ایستاده. انتهای قصه‌ی ما بهار است.انتهای قصه‌ی ما، من ایستاده‌ام که هنوز هم می‌نویسمت.ما بهار ‌می‌شویم.دست‌هایمان سبز می‌شود، شکوفه می‌زند.بهار می‌مانیم.

  • ساجده رستمی

غزال بی قرار ذهن

در من،غزالی زیبا و گریزپا گاهی می نویسد.

"بنام خدا"

وی می نویسد از حال روزهایش.

-شرقی غمگین میگوید : حالا من باید برای چشمهایت و ان یکاد بخوانم: "وَ یَقولونَ اِنَّهُ لِمَجنون" مجنون منم این روزها ...-
Designed By Erfan Powered by Bayan